بانو هستم

زندگی روزمره بانو

بانو هستم

زندگی روزمره بانو

بانو هستم

نعیمه هستم بانوی خاص با افکار خاص و دوست داشتنی :)
و اینجا اومدم که خاطراتمو که توی ذهنم هست رو یادداشت کنم البته من نویسندگی بلد نیستم ...:)

**************
من زیبا هستم...
دختران ﺯﯾﺒﺎ ﺷﺒﯿﻪ ﭘﺮﻧﺴﺲ ﻫﺎﯼ ﺩﯾﺰﻧﯽ ﻟﻨﺪ ﻭ ﺑﺎﺭﺑﯽ ﻧﯿﺴﺘﻨﺪ!!! ﺷﺒﯿﻪ واقعیتند!!!
ﺷﺒﯿﻪ دختری ﮐﻪ ﮔﺎﻫﯽ ﺩﺳﺖ ﻫﺎﯼ ﺧﯿﺴﺶ ﺭﺍ
ﺑﺎ ﺩﺍﻣﻨﺶ ﭘﺎﮎ ﻣﯽ ﮐﻨﺪ، ﻭ ﺍﺷﮏ ﻫﺎﯾﺶ ﺭﺍ ﺑﺎ ﺳﺮﺁﺳﺘﯿﻨﺶ!ﻧﻪ ﭼﺸﻤﺎﻥ ﺁﺑﯽ ﺩﺍﺭﻧﺪ

ﻧﻪ ﻧﺎﺧﻦ ﻫﺎﯾﺸﺎﻥ ﻫﻤﯿﺸﻪ ﻻﮎ ﺯﺩﻩ
ﻧﮕﺮﺍﻥ ﭘﺎﮎ ﺷﺪﻥ ﺭﮊ ﻟﺐ ﻫﺎﯾﺸﺎﻥ ﻫﻢ ﻧﯿﺴﺘﻨﺪ
دختران ﺯﯾﺒﺎ دخترانی ﻫﺴﺘﻨﺪ ﮐﻪ " ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﺑﺎﻭﺭ ﺩﺍﺭﻧﺪ "
ﻭ ﻣﯽ ﺩﺍﻧﻨﺪ ﮐﻪ ﺍﮔﺮ ﺗﺼﻤﯿﻢ ﺑﮕﯿﺮﻧﺪ
ﻗﺎﺩﺭ ﺑﻪ ﺍﻧﺠﺎﻡ ﻫﺮ ﮐﺎﺭﯼ ﻫﺴﺘﻨﺪ،
ﺩﺭ ﺗﻮﺍﻧﺎﯾﯽ ﻭ ﻋﺰﻡ ﯾﮏ دختر ﮐﻪ ﻣﺴﯿﺮﺵ ﺭﺍ ﺑﺪﻭﻥ ﺗﺴﻠﯿﻢ ﺷﺪﻥ ﺩﺭ ﺑﺮﺍﺑﺮ ﻣﻮﺍﻧﻊ ﻃﯽ ﻣﯽ ﮐﻨﺪ، ﺷﮑﻮﻩ ﻭ ﺯﯾﺒﺎﯾﯽ ﻭﺟﻮﺩ ﺩﺍﺭﺩ

ﺩﺭ دختری ﮐﻪ ﺍﻋﺘﻤﺎﺩ به نفسش ﺍﺯ ﺗﺠﺮﺑﻪ ﻫﺎ ﻧﺸﺄﺕ ﻣﯽ ﮔﯿﺮﺩﻭ ﻣﯽ ﺩﺍﻧﺪ ﮐﻪ ﻣﯽ ﺗﻮﺍﻧﺪ ﺑﻪ ﺯﻣﯿﻦ ﺑﺨﻮﺭﺩ،ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﺑﻠﻨﺪ ﮐﻨﺪ ﻭ ﺍﺩﺍﻣﻪ ﺩﻫﺪ،ﺯﯾﺒﺎﯾﯽ ﺑﺴﯿﺎﺭﯼ ﻭﺟﻮﺩ ﺩﺍﺭﺩ …!
.
پـــ .ن :ﺗﻬﻤﯿﻨﻪ_ﻣﯿﻼﻧﯽ

طبقه بندی موضوعی
آخرین مطالب
پربیننده ترین مطالب
آخرین نظرات
  • ۲۱ شهریور ۹۷، ۰۹:۵۶ - جناب قدح
    سلام

۱۷ مطلب با موضوع «دل نوشته وشعر» ثبت شده است

اگر مثل آدم خداحافظی کنی
غصّه می خوری اما خیالت راحت است.
اما ..
جدایی بدون خداحافظی بد است
خیلی بد
یک دیدار ناتمام است
ذهن ناچار می شود هِی به عقب برگردد
و درست یک ذره مانده به آخر متوقف بشود ..
انگار بروی به سینما و آخر فیلم را ندیده باشی ..!


فریبا وفی

موافقین ۴ مخالفین ۰ ۰۴ مرداد ۹۷ ، ۱۹:۱۲
نعیمه بانو

نوشتن یعنی آخرین امیدِ زندگی...

فکر کن هر روز صبح با صدای تلویزیون و یا از گرسنگی پا شی و هی روزارو بهم وصل کنی که آخرش به یه چیز خوب برسی ولی در بهترین شرایط صبح رو با ورزش شروع میکنی.

مثل جشن سال نو میمونه ،یه کلیشه که فقط طبق عادت انجامش میدی وگرنه جذابیتی نداره و این کلیشه اینقدر ادامه پیدا میکنه تا با مرگ تموم شه ...

روز با شب نیست که تموم میشه با پی بردن به حال بهم زن بودن این دنیاست ، وقتی هنوز آفتاب غروب نکرده و تو پشمی ترین قسمت بدنتو میخارونی و میگی لعنت به این زندگی یا از شدت خستگی میخوابی یا سرتو میکنی تو یه چیز مزخرفه دیگه که این عمرِ لعنتی رو سپری کنی و اینجاست که میفهمی "نوشتن آخرین امیدِ زندگیه"... این دکمه‌ی لعنتیِ پایان توی ما نیست باید در هر شرایط فقط بنویسی !

حتی اگه شب ها با خنده هم خوابیدم ، یادم باشه بنویسم که این حالت وسط گریه هم پیش میاد که فکر نکنن سرخوشم.پولدار هم  شدم ، باید بنویسم و توش ذکر کنم که هر روز با ماریجوانا ، مشروب و هزار کوفتیه دیگه شاد بودم. اگه کل دنیا رو هم گشتم ، مینویسم کل دنیا رو دنبالش رفتم، هیچی نبود ، همش مصنوعی بود ...!.


سید مهدی موسوی خوب نوشت :

مرده ست از تمامی روحم

حسّ جنون و لذّتِ آنی

من باختم، تو سعی بکن باز!

شاید تو خوب تر بتوانی!.


                                                                                        سینا_جوهریان

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۵ اسفند ۹۶ ، ۱۰:۰۰
نعیمه بانو

یک روز از خواب بیدار می‌شوی، می‌بینی حس و حالی تازه داری.
دلت می‌خواهد بعضی از آدم‌ها و خاطره‌های‌شان را فراموش کنی و فقط به همین امروز فکر کنی.
تلفن‌ت را خاموش کنی، شیک ترین لباس‌ت را بپوشی، جلوی آیینه بایستی چند دقیقه به خودت نگاه کنی و با حالی خوب از خانه بیرون بروی.
کافه‌ای دنج را برای یک صبح عاشقانه‌ی دلپذیر انتخاب کنی و خودت را به یک فنجان نوشیدنی دلخواه میهمان کنی.
امروز قرار است اتفاق عاشقانه‌ی بزرگی برایت بیفتد.
یک شروع ابدی...
پس خودت را به یک عشق ماندگار دعوت می‌کنی.
از همین امروز با خودت آشتی می‌کنی.
تصمیم می‌گیری این چند روز مانده تا بهار را به جای هیاهوی تکراری هر سال، روح‌ت را بتکانی.
ته مانده‌ی کینه‌ها و حسرت‌ها را دور بریزی و آماده‌ی شکوفه‌دادن شوی.
چرا که تو برای شکوفه دادن از هر گیاهی بارورتر هستی.

بهار که می‌رسد، درختان برف‌های سر شاخه‌ها را به یاد ندارند، اما به عشق‌بازی با شکوفه‌ها مشغول‌ند.
از همین امروز از درختان یاد بگیر، عاشقانی که به خواست طبیعت تن می‌دهند.
آدم‌های بیخودی و فکرهای منفیِ زندگی‌ت را دور بریز و خودت را به یک فنجان نوشیدنی بهار‌نارنج دعوت کن.
چرا که قرار است از امروز عاشق خودت باشی.

                                                                                          شیما_سبحانی

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۵ اسفند ۹۶ ، ۰۹:۵۸
نعیمه بانو

اگر کسی به اندازه‌ای که دوستش دارید دوستتان ندارد،

رابطه‌تان را تا نا کجا ادامه ندهید،

به خودتان امید ندهید که بالاخره روزی دوستم خواهد داشت،

اینکه گاهی از طرف او پذیرفته می شوید وگاهی نمی شوید،

کلافه تان خواهد کرد،

گویی در جا می دوید،

هر چقدر تلاش می کنید،

به جایی نمی رسید،

این نرسیدن دایمی خسته تان می کند،

خشمگین می شوید،

افسرده می شوید،

خودتان را قانع نکنید که اگر دوستم نداشت این همه مدت نمی ماند،

او بخاطر خودش با شما مانده،

شما با توجه و محبتی که به او می کنید احساس دوست داشتنی بودن به او می دهید،

غرورش را ارضا می کنید و باعث رشد عزت نفسش می شوید،

پس چرا با شما ادامه ندهد؟

وقتی به کسی که دوستتان ندارد نزدیک می شوید،

گویی به کاکتوس نزدیک می شوید،

هرچه بیشتر نزدیک شوید،

بیشتر زخمی می شوید،

کاکتوس هایتان را رها کنید.


🗣 #نگار_یوسفی


۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۵ اسفند ۹۶ ، ۰۹:۵۷
نعیمه بانو

خانه‌ی آقاجان هَمیشه حکمِ بهشت را داشت
زِمستان و تابستان فرقی نداشت
برای دو روز هَم که شده بود کار و درس و زندگی را میبوسیدم و به آشیانه‌شان پَناه میبردم..!
مادربزرگ با آن دامنِ گلدار و خنده‌ی روی لبَش در را که به رویَم باز میکرد ، پَر میکشید غم و غصه از نگاهَم‌ و جایَش را به شور اِنکارنشدنی کودکی‌هایم میداد..!
با خانوم جان در اِیوان نشسته بودیم و
نگاهِمان به پدربزرگ بود که با عِشق وصف‌ نشدنی به گل و گیاهِ حیاط آب میداد..!
نگاهم را از آقاجان گرفتم و هَمانطور که لبخندی روی صورتم جا خوش کرده بود با شیطنت رو کردم به خانوم جان و گفتم :
+ این آقاجانِ ما هم مردِ ایده آلیست‌هاا..!
لب‌های مادربزرگ خندید ، چشم‌هایش امّا نه..!
جرعه ای از چای به قولِ آقاجان "لب دوز و لب سوز" را  سَر کشید و همانگونه که حواسَش به پدربزرگ بود گفت :
_ قربونِ لبخندت مادر...
   آقا جانت از آن اول هم مردِ ایده آلی بود ، الانِمان را نگاه نکن، آن زمان بر و رویی داشتیم اتفاقاً آقا جانَت بیشتر..!
آن موقع‌ها که ما جرعتِ عاشق شدن نداشتیم ، تا چشم باز میکردیم میدیدیم سور و ساتِ عروسیه..!
ریز خندید و ادامه داد :
_ ولی مادر بین خودمان بمانَدهاا...
 آقاجانت را اولین بار که در نانوایی دیدم ، خیلی به دلم نشست !
سواد مَواد هم که نداشتم چهارتا حرفِ الفبا را بلد بودم که خودش کفایت میکرد..!
متعجب خانوم جان را نگاه میکردم که ردِ سوال را در چشم‌هایم دید و جواب داد :
_ آره دورِت بگردم همان چهار حرف کافی بود ، همین که اسمِ آقاجان را گوشه و کنارِ کاغذ‌هایی که دمِ و‌ دستم بود مینوشتم برایَم بس بود..!
خلاصه کم سن و سال بودم که راهی خانه‌ی بختِمان کردند
آقا جانت خواندن و نوشتن یادم داد..
کنارَم در آشپزخانه می‌ایستاد و با صبر و حوصله آشپزی یادم میداد..
اسب سواری یک جورهایی رویایم بود مادر...!
آقاجانت با جانِ و دل اسب سواری را هَم یادم داد..!
این مرد رو که میبینی فقط ایده آلِ من نبود هاا ، ایده آل در و همسایه و آشنا و غریبه بود..!
امّا مادر...
"امّا" گفتنِ خانوم جان ترسِ عجیبی به جانم انداخت
خانوم جان بغض کرد و ادامه داد :
_ دلش کنارِ من نبود..!
آقا جانت خیلی کتاب میخواند و هَرزگاهی شعر هم مینوشت..!
شعر هایش همیشه بوی موی سیاه و چشمان آبی میداد..!
امّا من نه موهایم سیاه بود
نه چشمان آبی داشتم..!
یک کتابِ قدیمی داشت ، با من عهد کرده بود سراغَش نروم..! اما یک شب از سرِ کنجکاوی کتاب را برداشتم که ای کاش برنمیداشتم..!
عکسِ دختری با موهای پریشان سیاه و چشمانِ آبی بی‌رحم یک شبه صد سال پیرم کرد دردِت به جونم..!
اشکِ مزاحمِ گوشه چشمش را پاک کرد
و لبخندِ تلخی زد و همانطور که خیره به آقاجان بود گفت :
_ مردِ ایده‌آل من تنها ایرادِش این بود که دلش کنارِ من نبود..!
جرعه آخر چایَش را سر کشید..!
من ماندم و بهشتی که برایَم تنگ‌تر و تنگ‌تر میشد..
من ماندم و جوابِ اینکه آقاجان مردانگی کرد یا خانوم جان..؟!
ماندن پیشِ کسی که دلت کنارَش نیست
و دوست داشتنِ مردی که دلَش جای دیگریست هَر دو مردانگی میخواد..!

سارا__اسدی

۰ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱۴ اسفند ۹۶ ، ۰۹:۱۹
نعیمه بانو

دقیقه‌های آخر کلاس بود .. همون دقیقه‌هایی که عقربه ها با آدم لَج میکنن و نمیگذرن ..!

کلاسِ ادبیات داشتیم ، بازم شانس اورده بودم با اون حالِ بد کلاس ریاضی دچارم نشده بود ..

استاد داشت راجع به یکی از شعرای حافظ بحث میکرد ..

تو فکر بودم .. با صدای بغل دستیم به خودم اومدم که داشت آروم طوری که استاد نفهمه منو متوجه صدای استاد میکرد " حواست کجاست جوابشو بده .." سریع به خودم اومدم صدامو صاف کردم و گفتم "جانم استاد ببخشید نشنیدم صداتونو .."

استاد نگاهِ بی تفاوتی بهم انداخت و گفت " خداروشکر شما حواستون همه جا هست غیر از اینجا .. راهِ دوری نمیره چند ساعتم بدینش به ما .."

همه‌ی بچه ها زیر لبی خندیدن .. سرمو انداختم پایین ، تو این وضع فقط تیکه‌هایِ نیش دارِ ایشونو کم داشتم ..

دوباره صدام زد .."خب حالا بگذریم .. سوالم این بود : از نظرِ شما چه چیزی بیشتر از هر چیزِ دیگری میتونه یک انسان یا حتی خودِ شما رو به بی حسی دچار کنه ..؟!"

مکث کردم .. گفتم "منظورتونو از بی حسی متوجه نمیشم .."

یکم من من کرد و گفت "یعنی رمقِ زندگی کردن رو از وجودتون بیرون بکشه .."

سوالِش مثل نمک رو زخم بود .. مثل نفت رو آتیش ..

خودمو جمع و جور کردم .. صدامو صاف کردم و گفتم " خیانت استاد .. خیانت روحمو نخ کش میکنه ..

 جوری که تا همیشه ردِش روحمو از ریخت میندازه .."

مکث کردم .. خندیدم گفتم " خیانت عوضم میکنه .. زشت و وقیح یا هر کلمه‌ی چندشناک دیگه‌ای .."

چشمام پر از اشک شد .. نگاهمو انداختم به زمین

 فکر کنم کلِ کلاس متوجه حال و روزِ نفس گیرم شده بودن ..

استاد با یه لحنِ خشک ولی محبت آمیز گفت " اگه حالتون خوب نیست میتونین برین بیرون .." و بلافاصله شروع کرد به درس دادن ..

کیفم رو برداشتم و رفتم بیرون ..

اعتمادم نسبت به همه چیز از دَست رفته بود .. حتی به نیمکتی که میخواستم روش لَم بدم ..

کیفمو پرت کردم رو نیمکت خودمم کمی اونور تر از کیف نشستم ..

همه چیز مثل قبل بود ..

باغبانِ محوطه داشت به چمنا آب میداد ..

دختر پسری که به عاشقای دانشگاه معروف بودن با فاصله اما نزدیک داشتن قدم میزدن ..

یکی از بچه ها داشت دنبالِ استادی میدویید و برای یک نمره التماس میکرد ..

من اما .. تفاوت داشتم با روزِ قبل و روزهای قبل‌ترَم ..

قلم و کاغذم رو از کیفم بیرون اوردم ..

"قلبی شکسته دارد میانِ قفسه‌ی سینه‌ام جان میدهد ..

 شکستنِ دل آدم را پیر میکند ..

کهولتِ سن بهانه است برای سفید شدنِ مو .. برای چروک شدنِ پوست ..

پیر شدن یک شبه رخ میدهد ..

یک شب به خودت می‌آیی میبینی کمرَت خم شده .. دلت ترک برداشته .. چروک شده ..!

من تمامِ وجودم یک شبِ مُرد .. بدونِ هیچ سابقه‌ی قبلی و قلبی ..!"


پگاه_صنیعی

۱ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۰۸ اسفند ۹۶ ، ۰۹:۱۳
نعیمه بانو

پرسیدم: «چند تا مرا دوست نداری؟» روی یک تکه از نیمرو، نمک پاشید. گفت: «چه سوال سختی.» گفتم: «به هر حال سوال مهمیه برام.» نشسته بودیم توی فضای باز کافه سینما. داشتیم صبحانه می خوردیم. کمی فکر کرد و گفت: «هیچی.» بلند بلند خندید. گفتم: «واقعا؟» آب پرتقالم را تا ته سر کشیدم. «واقعن هیچی دوستم نداری؟» گفت: «نه نه. صبر کن. منظورم اینه که تو جوابِ چند تا مرا دوست نداری، هیچی. یعنی خیلی دوستت دارم.» گفتم:«نه. اینطور نمیشه، تو گفتی هیچی.»

 تکه ای از ژامبونِ‌ لوله شده را برید. گفت: «نه. اون اشتباه شد. هزار تا.» شروع کردم به کولی بازی. موهام را کشیدم. گفتم: «یعنی هزار تا منو دوست نداری؟» دختر و پسری که میز کناری نشسته بودند، با تعجب نگاهمان می کردند. گفتم: «این واقعن درست نیست. من این حجم از غصه رو نمی تونم تحمل کنم که تو منو هزار تا دوست نداشته باشی.» داشت با نوک چنگال، لوبیا قرمزهای توی ظرف را بازی می داد. گفت: «نمی دونم واقعن. خیلی سوال سختیه» لپ هاش گل انداخته بود. گفت: «شاید این سوال از اول هم غلطه. نباید بهش جواب می دادم.» گفتم: «باشه بذار یه جور دیگه بپرسم. اینطوری شاید راحت تر باشه برات. چند تا دوستم داری؟»

لبخند زد. چشم هام را گرد کردم و گفتم: «هان؟» بقیه دختر و پسرها و زن ها و مردها هم داشتند ما را تماشا می کردند. نانِ تُستِ کَره ای را گاز زدم و بقیه اش را گذاشتم گوشه بشقاب. داشت نگاهم می کرد. با آن چشم های سیاه درشت و گونه سرخ و لب های اناری. گفت: «هیچی.» پرسیدم: «هیچی؟» شانه اش را انداخت بالا. گفت: «هیچی دوستت ندارم.» لب و لوچه ام را آویزان کردم. گفت: «میمیرم برات و این ته همه دوست داشتن هامه.» داد کشیدم «هورا.» دست هایم را گره کردم و آوردم بالا. پیش خدمت ها داشتند با هم پچ می زدند. یکی شان آمد جلو و گفت: «قربان. اینطوری مردمو می ترسونید.» پرسیدم: «چطوری؟» آهسته تر گفت: «اینکه دارید با خودتون بلند بلند حرف می زنید.» به صندلی روبرویی اشاره کرد. خالی بود. بشقابِ صبحانه گرم، دست نخورده، سرد شده بود و نان ها خشک. خواستم بپرسم دختری که اینجا روبروی من نشسته بود، کجا رفت که همه چیز یادم افتاد. هشت سال گذشته بود.


مرتضی_برزگر


۱ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۰۸ اسفند ۹۶ ، ۰۹:۱۱
نعیمه بانو

داشتم فکر میکردم به همین روزهایم

در سال قبل اینکه براى چه چیزها

دلم بیقرار بود و حالا نسبت به آنها بى تفاوتم .

میدانید چه میخواهم بگویم؟

میخواهم بگویم زیاد از غصه ى امروز

دلتان نگیرد، شاید یک سال دیگر

 یادآورى اش برایتان خنده دار باشد!


سیما_امیرخانی


۰ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۰۳ اسفند ۹۶ ، ۰۹:۴۴
نعیمه بانو

کدامِ شما بعضی وقت‌ها دیوانه نشده؟

کدامِ شما دور و برِ یک خانه به هوای دیدنِ یک آدمِ خاص با ماشین دور نزده؟

کدامِ شما دائم به یک کافه خاص سر نزده؟

یا با سماجت به یک عکس کهنه زل نزده؟

 کدامتان برای انتخابِ هر کلمه‌ی یک نامه جان نکنده و یک ایمیلِ دو خطی را چهار ساعت طول نداده، تلفن را نگاه نکرده و دعا دعا نکرده که طرفش زنگ بزند؟

کدام تان شب را بی تاب بیدار نمانده؟

منظورم این است که محضِ رضای خدا، یک عشق و عاشقی به من نشان دهید که دیوانه وار نباشد...!


                                                                                        جس_والتر


پی نوشت: منم از این کارا کردم :))


۰ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۰۳ اسفند ۹۶ ، ۰۹:۴۲
نعیمه بانو

بگذار حقیقت را برایت بگویم

زن ها یک عادت بدی که دارند

هیچوقت دست از "انتظار کشیدن" نمی کشند

شاید وانمود کنند

که عین خیالشان نیست

و خاطرات زجرشان نمی دهند

ولی شماها باور نکنید

زن ها هیچوقت هیچ چیز را فراموش نمی کنند


                                                                                        سارا_مصلحت

۰ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۰۳ اسفند ۹۶ ، ۰۹:۳۲
نعیمه بانو

هیچگاه برای "عشق" معنای درست و دقیقی نیافتم
مادربزرگ در برابرِ کنجکاوی‌ام درباره عشق ، قرص‌های آقاجان را به او یادآوری کرد..!
مادرم تَرک‌های سَر انگشتان پدرم را نوازش کرد..!
برادرم سرَش را برگرداند و سیگار روشن کرد..!
عروسِمان به حلقه انگشتَش که اتفاقاً حسابی هم میدرخشید، نگاه انداخت و لبخندی بر لب‌هایش جان گرفت..!
علی آقا رفتگرِ محله‌مان عرقِ پیشانیش را پاک کرد ؛
و با اینکه کمر درد امانش را بریده بود به کارَش ادامه داد..!
مردی دستِ زنش را محکم‌تر گرفت..
دیگری بر پیشانی‌ همسرَش بوسه‌ای نشاند..
یکی از ته دل خندید..
آن دیگری امّا بغضش را فرو خورد..
با این شباهت که هیچکس حتی کلمه‌ای به زبان نیاورد..!
و من فهمیدم چه بیهوده مدت‌ها به دنبال واژه‌ای برای توصیفِ عشق میگشتم..!
و چه زیبا گفت شاملو که
«ای کاش عشق را زبانِ سخن بود..!»

                                                                                            سارا__اسدی

۰ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۰۳ اسفند ۹۶ ، ۰۹:۲۹
نعیمه بانو

میدانی جانم...

میدانی چه آوردی بر سرم چه کردی با دلی که عهد کرده بود نلرزد

دلی که قسم خورده بود عاشق نشود

به هم زدی...

تمامه معادلات و برنامه هایم را به هم زدی...

قلب خاکستریم را رنگین کردی...

شبهای افسرده ام را شاعرانه کردی...

عشق شدی و آمدی قلب ویرانم را آباده کردی...

میدانی جانه دل...

آمدنت اتفاقی رویایی بود...

ماندنت رویایی تر...


                                                                                         زینب_درجزینی

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۳ اسفند ۹۶ ، ۰۹:۲۷
نعیمه بانو

ما آدمهای تنها محکومیم....!
محکوم به تنهایی.
اینکه هیچ کجای این شهر هیچ وقت کسی منتظرِ ما نبوده تقصیرِ ما نیست
مثلا صبح هایی که با انگشتانِ گره خورده "یار" در موهایمان بخیر نشده بازهم تقصیر ما نیست
به ما مربوط نمیشود کسی هیچگاه دلش نخواسته که ناخواسته اسممان را میانِ لبهایش زمزمه کند وقتی که موزیک مورد علاقه اش را گوش میکند.
اینکه تا به حال کسی نبوده تا از خنده ما به وَجد بیاید و بگوید جانا تو فقط بخند که دنیایم خلاصه در خنده های توست
یا نداشتنِ هیچ خاطره ای از قدم زدن های عاشقانه زیرِ باران که فقط تعبیرش را از زبان ها شنیدیم تقصیر ما نیست
ما حتی آخرین فیلمِ سینما را هم با هیچکس نقد نکردیم
اشکالِ کار در نبودنِ همان "یک نفر" نیست.
من میگویم ما "محکوم به تنها بودنیم"
همین!

                                                                                     مریم_گلمحمدی

۳ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۳ اسفند ۹۶ ، ۰۹:۲۱
نعیمه بانو

غلط اسِتِ هر که گوید که

به دل رهست دل را،

دل من ز غصه خون شد...

دِل او خبر ندارد!!

                                              وحشی بافقی

۱ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۰۶ دی ۹۶ ، ۱۰:۱۱
نعیمه بانو

پنج شنبه که میشود،
یک نفر بی اجازه در خیالم مینشیند
و هجوم بغض ها ارتفاع میگیرند!
خیالی که تو در آن نشسته باشی،
جای خوبی برای گم شدن است!
..
فرزانه_جودی


۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۳ آذر ۹۶ ، ۰۹:۲۰
نعیمه بانو