بانو هستم

زندگی روزمره بانو

بانو هستم

زندگی روزمره بانو

بانو هستم

نعیمه هستم بانوی خاص با افکار خاص و دوست داشتنی :)
و اینجا اومدم که خاطراتمو که توی ذهنم هست رو یادداشت کنم البته من نویسندگی بلد نیستم ...:)

**************
من زیبا هستم...
دختران ﺯﯾﺒﺎ ﺷﺒﯿﻪ ﭘﺮﻧﺴﺲ ﻫﺎﯼ ﺩﯾﺰﻧﯽ ﻟﻨﺪ ﻭ ﺑﺎﺭﺑﯽ ﻧﯿﺴﺘﻨﺪ!!! ﺷﺒﯿﻪ واقعیتند!!!
ﺷﺒﯿﻪ دختری ﮐﻪ ﮔﺎﻫﯽ ﺩﺳﺖ ﻫﺎﯼ ﺧﯿﺴﺶ ﺭﺍ
ﺑﺎ ﺩﺍﻣﻨﺶ ﭘﺎﮎ ﻣﯽ ﮐﻨﺪ، ﻭ ﺍﺷﮏ ﻫﺎﯾﺶ ﺭﺍ ﺑﺎ ﺳﺮﺁﺳﺘﯿﻨﺶ!ﻧﻪ ﭼﺸﻤﺎﻥ ﺁﺑﯽ ﺩﺍﺭﻧﺪ

ﻧﻪ ﻧﺎﺧﻦ ﻫﺎﯾﺸﺎﻥ ﻫﻤﯿﺸﻪ ﻻﮎ ﺯﺩﻩ
ﻧﮕﺮﺍﻥ ﭘﺎﮎ ﺷﺪﻥ ﺭﮊ ﻟﺐ ﻫﺎﯾﺸﺎﻥ ﻫﻢ ﻧﯿﺴﺘﻨﺪ
دختران ﺯﯾﺒﺎ دخترانی ﻫﺴﺘﻨﺪ ﮐﻪ " ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﺑﺎﻭﺭ ﺩﺍﺭﻧﺪ "
ﻭ ﻣﯽ ﺩﺍﻧﻨﺪ ﮐﻪ ﺍﮔﺮ ﺗﺼﻤﯿﻢ ﺑﮕﯿﺮﻧﺪ
ﻗﺎﺩﺭ ﺑﻪ ﺍﻧﺠﺎﻡ ﻫﺮ ﮐﺎﺭﯼ ﻫﺴﺘﻨﺪ،
ﺩﺭ ﺗﻮﺍﻧﺎﯾﯽ ﻭ ﻋﺰﻡ ﯾﮏ دختر ﮐﻪ ﻣﺴﯿﺮﺵ ﺭﺍ ﺑﺪﻭﻥ ﺗﺴﻠﯿﻢ ﺷﺪﻥ ﺩﺭ ﺑﺮﺍﺑﺮ ﻣﻮﺍﻧﻊ ﻃﯽ ﻣﯽ ﮐﻨﺪ، ﺷﮑﻮﻩ ﻭ ﺯﯾﺒﺎﯾﯽ ﻭﺟﻮﺩ ﺩﺍﺭﺩ

ﺩﺭ دختری ﮐﻪ ﺍﻋﺘﻤﺎﺩ به نفسش ﺍﺯ ﺗﺠﺮﺑﻪ ﻫﺎ ﻧﺸﺄﺕ ﻣﯽ ﮔﯿﺮﺩﻭ ﻣﯽ ﺩﺍﻧﺪ ﮐﻪ ﻣﯽ ﺗﻮﺍﻧﺪ ﺑﻪ ﺯﻣﯿﻦ ﺑﺨﻮﺭﺩ،ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﺑﻠﻨﺪ ﮐﻨﺪ ﻭ ﺍﺩﺍﻣﻪ ﺩﻫﺪ،ﺯﯾﺒﺎﯾﯽ ﺑﺴﯿﺎﺭﯼ ﻭﺟﻮﺩ ﺩﺍﺭﺩ …!
.
پـــ .ن :ﺗﻬﻤﯿﻨﻪ_ﻣﯿﻼﻧﯽ

طبقه بندی موضوعی
آخرین مطالب
پربیننده ترین مطالب
آخرین نظرات
  • ۲۱ شهریور ۹۷، ۰۹:۵۶ - جناب قدح
    سلام

۱۷ مطلب با موضوع «دست نوشته های من» ثبت شده است

بازم حس نوشتن ندارم انگار دستم حرکت نمی کنه برای نوشتن این چند وقته اینقد حس های منفی اومد سراغم که دیگه رمق ندارم ..

واقعا راست میگن که کسای که دوستشون داری بیشتر اذیتت می کنم شایدم حق با اوناس ولی نباید توی عصبانیت هر چی از دهنشون در میاد بگن من ازشون دلخورم ولی فک نکنم فایده نداشته داشته باشد یعنی برای دل خودم میگم ازشون دلخورم شاید این ناراحتیم کم بشه شاید هم حق با همه هست غیر من ..

احساس ضعف شدید دارم ..

امسال عید هیچ چیز جدیدی نمیگیرم میخوام همین جوری وارد سال جدید بشم ولی سال جدید میخوام از دست کسی دلخور نشم میخوام قوی باششششششششششششم ولی فک نکنم بتونم..

وقتی از دردات مینوسی انگار داری ضعیف تر از قبل میشی گل به خودی شنیدید من به خودم دارم گل میزنم...

چند وقت پیش داشتم با یه مشاور آنلاین صحبت می کردم که یهو صفحه چتو بست :/

دوباره بهش پیام دادم که چرا بستی گفت صفحه سفید شده بود گفت بفرماید در خدمتم گفتم دیگه مهم نیس یعنی وقتی داشتم از مشکلم براش تعریف می کردم دوباره برگشتم به اون دوران و غم غصه ام تازه  شدولی به خودم میخوام قول بدم سال جدید رو باید بدون غصه هام تحویل کنم ......

دوستان عزیزم برام دعا کنید ظاهرم بیخیاله ولی از درون دارم نابود می شوم....

۱ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۱۵ اسفند ۹۶ ، ۱۰:۲۲
نعیمه بانو

بعد از صحبت نیم ساعتی یا شاید یک ساعته به این نتیجه رسیدیم که وارد مراحل جدی تر بشیم توی صبحتای های که داشتیم گفت که منم از شما خوشم می اومد گفتم چرا اون موقع اومدم پیشتون بهم نگفتین گفت اخه می ترسیدم منو بزنید :)))))))))))

خیلی لحظات خوبی بود الان دو سال از اون موضوع می گذره فقط یه روز توی مراسم از راه دور دیدیم یه روزم از کنارش رد شد اینقدر زود که منو نبینه یا من اونو نبینم غم تازه بشه یه دفعه هم اینقدر دلم براش تنگ شده بود که یکی رو باهاش اشتباه کردم اینقدر پشت سرش گریه کردم دوستم افتاد دنبالش که ببینه خودش هست صداش کنه بمونه یعنی الان نمی دونم کجاس چیکار می کنه تقریبا یک سال ندیدمش ..

دوستم همش ازم می پرسه اگه بیاد باهاش ازدواج می کنی داشت می رفت گفت من برمی گردم ولی تا الان که نیومد حتما دیگه منو یادش رفته...البته دیگه اشکال نداره امیدوارم از ته دلم میگم خوشبت بشه

 خدایا مواظبش باش....

عزیزتر از جانم ...
تو برای دلم فرق داری با همه دنیا ...
تو اولینم هستی ...
اخرین هم خواهی ماند ...
تو بودنت فرق میکند ...
بودن تو بودن همه ی بودن هاست ...
خواستن تو ، خواستن تمام خواستن هاست ...
عزیزتر از جانم
تو مرا داری ...
کسی که جان برای بودنت میدهد ، کسی که تا اخرین لحظه زندگی اش لحظه ایی از دوست داشتنش کم نخواهد کرد ...
تو مرا داری ...
عاشقی از جنس لیلی ...
عزیزتر از جانم مثل همیشه
"عـاشقانه و صادقانه دوستت دارد "

لیلا_عطایی

۲ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۰۸ اسفند ۹۶ ، ۰۹:۲۹
نعیمه بانو

شاید ماجرا ما زیاد جالب نباشه ولی برای من هنوز هم شیرین و خاصه ... :)

از اون به بعد با حاج آقا راهیان توی گروه و غیر بحث و گفتگو داشتم پیرامون مسائل مختلف تا اینکه بعد از فارغ التحصیلی چون سال قبلش به من خوش گذشته برد خواستم دوباره مسافر سفر راهیان نور بشم اینکه توی پست اولم گذاشتم رفتم کارت بسیجمو بگیریم به خاطر سفر راهیان بود چون من فارغ التحصیل بودم اگه کارت بسیج داشتم می تونستم دوباره با دانشگاه راهی این سفر بشم که اون ماجرا جالب برام پیش اومد.

دو ماه بعد از اون قضییه ملاقات من و جانانم گفتم که من دیگه فراموش کرده بودم اون قضییه رو که یه روز حاج آقا راهیانمون یه پیام داد که شما دوست دارید ازدواج کنید چند باری گفت من چون اون موقع اصلا علاقه ای به ازدواج نداشتم گفتم نه چند بار مطرح کرد یکمم نصیحت منم گفتم باشه گفت یه سیدی هست پسر خوبیه دقیقا 2 ماه از من بزرگتر بود یعنی هم سن بودیم فقط 2 ماه بزرگتر بود هم شهر هم محله هم تیپ و قیافه هر دو شوخ :) خخخ یعنی خیلی شبیه من بود دیگه عکسش رو فرستاد شاید باورتون نششه ولی خودش بود همونی که از خدا خواستمش داشت ازش می گفت که چه جور آدمی هست گفتم من این آقا رو میشناسم گفتم توی یه دانشگاه هستیم محلمون یکی هست و هم شهری هستم گفتم ایشون هم منو میشناسه بهش گفت سید خانوم میگه تو رو میشناسه گفت من یادم نمیاد :/

حالا گفت می تونم عکستونو براش ارسال کنم گفتم باشه ارسال کن البته خوانواده ام در جریان امور بودند فرستاد ایشون هم گفت بله میشناسم :)

چند ساعت بعدش گفت می تونید باهاش صحبت کنید یکم آشنا شید اگه خوشتون اومد وارد مراحل جدی تر بشید.

من خیلی خوشحال بودم خیلییییییییییییییییییییییییییییییی :)

ولی نمی دونستم این خوشحالی سرانجامی نداره شاید اشتباه از کار خودم بود نمی دونم کجا رو اشتباه کردم ولی بعضی چیزا و کارا شاید قسمت ادم نباشه و ما به زور از خدا خواستیمش شاید خدا هم دلش برای من سوخت شایدم زیادی از ته دلم خواستمش...دل است دیگر چه می شود کرد...

تا حالا شنیدی عاشقا یه پیام میزارند.... is typing

داشت برای من می نوشت :

سلام

خوب هستید ؟

.......

من داشتم از خووشحالی بال در می آوردم خیلی حس قشنگی بود خیلی خوشحال بود :)یه حس وصف نشدنی :)

۱ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۰۷ اسفند ۹۶ ، ۱۲:۰۳
نعیمه بانو

ادامه داستان منو جانانم..

دو ماه از رفتن من به دانشگاه گذشته بود جوری که من دیگه یادم نبود سال قبل که دانشجویی اون دانشگاه بود راهی سفر شلمچه شدیم خیلی سفر خوبی بود حال و هوای خاصی داشت اونجا اصلا نمی شد وصف کرد لحظه رو که توی شلمچه روی یه تپه بودم رو به روی من حرم امام حسین مشخص بود از اون دور هم این حس وصف نشدنی یه حس آرامش انگار روی زمین نیستی یه حسی که تا خودتون نرید اونجا درکش نمی کنید همه می گفت شلمچه خیلی آرامش داره انگار وقتی پاتو از اتوبوس میزاری زمین این حس تمام وجودتو در هم می گیره نمی تونم اون حسو کامل برای شما وصفش کنم وقتی  طلائیه رفتیم دیگه نمی تونستم جلوی هجوم این همه احساس قشنگ رو بگیرم اشکام سرازیر شدن انگار تمام شدنی نبود این حس قشنگ ...

###چشم می خواهد نه زبان... نگاهم سیر نمی شود از چشم دوختن به خاک های طلاییه به غروب پر معنایش، غروب زندگی حاج همت، شهید باکری و...##

توی اتوبوس یه روای داشتم که از خاطرات جنگ و سردار ها و شهیدها برامون می گفت و کلی هم گریه می کرد ..:(

بعد که رسیدم خود شلمچه یه روای دیگه به جمعمون اضافه شد راوی اتوبوس ما رفت توی اتوبوس پسرا .. یادم رفت بگم دو تا اتوبوس بودیم یه اتوبوس دختر یه اتوبوس پسر ..اتوبوس ما چون تعداد خانوما کمتر بود بعضی از آقایون اومده بودن توی اتوبوس ما..البته رفتار های خیلی جالب هم داشتند ..یادمه ما یه جا دستشویی بین راهی نگه داشتیم برای نماز و غذا و...این دستشویی شیشه ای بود غیرت این برادرا هم قبول نمی کرد ما همین شکلی بریم اونجا وضو بگیرم مثل مرغ سر کرده شده بود هی این طرف و اون طرف می رفتند بالاخره مجمع برادر حکم صادر کرد چفیه هاشون رو به هم گره زدن روی در شیشه ای آویزن کردن یه سید بزرگواری البته باید بگم پهلوان سید بزرگوار هم جلو در موند تا کسی مزاحم نشه تا ما وضو بگیرم ما دخترا کلی خندیدم خیلی حرکتشون جالب بود یه دفعه هم توی اتوبوس بودیم خیلی گرم بود فرمانده ما خانوما گفت اقایون بر نگردید خانوما گرمشون هست یکم راحت بموند اونا هم دستشون دور هم قلاب کرد شبیه یه دیوار دفاعی شدن خیلی جالب بود این حرکتشون ااصلا شیفته غیرتشون شدم ..:)

چی داشتم می گفت یهو به اینجا رسید روای جدید که اومد توی اتوبوس ما یه روحانی بود که فقط سوالای سخت طرح می کرد و ما باید جواب می دادم البته بگم که اینقد سخت بود که فقط جواباشو خودش بلد بود فک کنم جایزه نداشت الکی می گفت قم که بین راه نگه داشتند من و دوستم از هر روحانی که می دیدیم می پرسیدم ولی اونا هم نمی دونستند:/

القصه شمارشو تو اتوبوس داد گفت هر کار و مشکلی دارید در خدمتتون هستم.:)

ما توی یه گروه عضو کردو مطالب مذهبی میزاشت بحث های مذهبی می کردیم خوب بود..

پی نوشت :

ادامهشو فردا می نویسم الان یکم کار دارم دوستای خوبم :)

۰ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۰۶ اسفند ۹۶ ، ۱۳:۴۴
نعیمه بانو

من هم زود قضاوت کردم نباید در مورد کسی که نمی دونی چه جوری چه رفتاری داره درآمد چقدر قضاوت کنی در مورد اینکه کادوش خیلی ارزونه قضاوت کنی اینکه کادوش در شأن تو هست یا نه اینکه چرا برای تو اینو گرفته شاید با تمام امیدی و ذوقی که داشته پولشو جمع کرده یا شایدم خودش درست کرده تو چه می دونی دچار زود قضاوتی شدیم اکثر ما آدم تا یه فرد با یه ماشین مدل بالا و لوکس می بینیم سریع می بینیم که راننده اش بهش می خوره یا نه بعدش که یه ادم معمولی از ماشین پیدا میشه میگیم حیف ماشین نیس که تو سوارش هستی واقعا تاسف باره و ناراحت کننده ....اصلا به ما ها چه که اون چه تیپی رو دوست داره شاید اون روز حوصله رسیدن به خودشو نداره ...

زود قضاوت می کنم خیلی زود چشم ها دستور حرکت می دن این خوبه ها اون چون قشنگ نیس بده

ما درگیر زرق وبرق دنیا شدیم عصبیم از خودم این دفعه از یه نقد اجتماعی می خوام صحبت کنم اینکه همونطوری که قضاوت می کنی باید تحمل قضاوت شدن هم داشته باشی بله اینجاش دردآور که از تو نقد کنند ...

من از زود قضاوت کردن پشیمانم :(

پی نوشت : در مورد کادو یکی  نظر دادم :(

۰ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۰۳ اسفند ۹۶ ، ۱۴:۰۱
نعیمه بانو

بچگی من یکم خنده داره بعضی قسمتاشو نمیگم چون آبروی برایم نمی ماند...

یادمه یه برنامه دیده بودیم من و ابجیمام بعدش تصمیم گرفت که  مثل ادمای توی اون فیلم بریم ماجرا جویی خیلی جالب بود یکم وسیله خوراکی برداشتیم بعد با یه دوربینی که توش فیلم نبود یعنی اصلا عکس نمی گرفت نمی دونم چرا اون موقع با خودمون برده بودیمش :/ راهی سفر کوتایمان شدیم

نزدیک خونه ما پر از مزرعه های کشاورزی بود پر بود از فضای سرسبز و خاص  :)

دختر همسایمون هم با ما همراه شد از رو مرزهای زمین های کشاورزی میرفتیم و حرف می زدیم و می خندیدم ...یکم که بالاتر رفتم آقای همسایه رو دیدیم یه پیرمرد خیلی جالب و دوست داشتنی ، می گفت کجا میرید گفتم براش میخوایم بریم بگردیم دوربین هم دستمون بود اون گفت از من هم عکس میگیرد ما هم گفتیم باشه چند تا ژست جالب گرفت ما هم شروع کردیم ازش عکس گرفتن بنده خدا نمی دونست دوربین ما عکس نمیگیره یکم گفت فیلم هم از من بگیرد واقعا این رو کجای دلمون می زاشتیم الان یادش می افتم میگم خوب شده سراغ عکساش نیومدا وگرنه کلی آبروریزی میشد:)

برف که می اومد ما ماجراها داشتیم با سینی کیسه و هر وسیله دیگه ای که روی برف ها سر می خورد استفاده می کردیم یکی روی سینی می شست و بقیه حلش می دادند یادش بخیر..

راستی خیلی کوچیک بودم یه اتقاق خاصی اوفتاد که زن داییم گفت فقط به آقات سر سفره عقد میگم ایا این کار درستی است ؟؟؟؟:/

خب چه میشه کرد زن دایی جان است دیگر...

حالا همسر آینده من سر سفره عقد منصرف نشود شاید با یه مقداری پول و رشوه ایشان را راضی کرده که این مطلب را نگوید....

۳ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۲۶ بهمن ۹۶ ، ۱۳:۴۱
نعیمه بانو

جالبش می دونید کجاس منم میخوام یه فیلم به اسم هر روز تنهایی ساخته بانو درست کنم فک کنم استقبال خوبی ازش بشه دیگه چه میشه کرد...

در ضمن بعضی از دوستان چه افکار عجیب و غریبی دارد در این حد که من با اونا احساس غریبگی می کنم ....

من به این موضوع که خیلی از هیجان های زندگی رو تجربه نکردم فکر می کنم شاید مسخره بیاد ولی انگار یه زمانی باید هیجان رو وارد زندگی کنی تا یکنواخت نشه البته هیجان خوب یه تفریح سالم منظورمه

اوج انفجار در زندگی من می دونید کجا بود؟داستان عاشقی منو و جانانم بود که نرسیدم بهش :(

یه آقا پسری بود توی دانشگاه یه جور خاصی به دلمان نشست انگار تمام من شده بود انگار ادامه زندگی بدون اون امکان پذیر نبود شاید به نظرتون اغراق امیز بیاد ولی بنده تو لحظه وسن و سال فقط به این مووضوع می اندیشیدم که بدون ایشون زندگیم ادامه نداره ولی واقعیت همیشه تلخ تر از اونی هست که فکرشو بکنی......

ترم آخر دانشگاه بودم دیگه داشتم کارای فارغ التحصیلی رو انجام می دادم میخواستم کارت بسیجمو بگیرم از دانشگاه به دوستم گفتم که به نظرت برم بگیرم یا ولش کن دوست گفت برو بگیر اخه قرار بود بریم شلمچه و من بهش احتیاج داشتم اصلا نمی دونستم که جانانم رو قراره ببینمو و باهاش صحبت کنم بعضی وقتا اینقد این خاطره رو مرور کردم که فک نکنم تا عمر دارم این صحنه یادم بره شایدم یادم رفت ..

خب رفتم بسیج دیدم کسی داخل اتاقش نیس یه آقای فقط هست که توی نمازخونه در حال آماده کردن میکرفون و صدای اذان و صدای دعاس برای نماز جماعت هست یه لحظه نگاش کردم گفت تشریف میارید یه کار کوچک توی بسیج داشتم اومد و رفتیم توی اتاق بسیج گفتم اومدم کارتمو بگیرم یه جور خاصی به من نگاه می کرد تا حالا دلتون لرزیده حس خیلی جالبیه....

کارتمو پیدا نکرد زنگ زد به اقا سید گفت یه بزرگواری اومد اینجا (منو می گفتا) دنبال کارت بسیجش ولی اینجا نیست گفت حتما آماده نیس و از این حرفا...

بعدش حواسش به نماز بود که شروع شد منم ازش عذرخواهی کردم که ببخشید باعث شدم به نماز نرسید اونم گفت نه این چه حرفیه .خداحفظی کردم اومدم توی حیاط دانشگاه با دوستم بودم داشت می گفتیم و می خندیدم که من

از خدا خواستمش گفتم خدایا خودت جورش کنه

 بـــا دیــــــدن تـــــو

قبله نمایم به خطا رفت

پی نوشت : این داستان ادامه داره ولی نمی دونم شاید ادامشو دیگه ننویسم


۴ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۶ بهمن ۹۶ ، ۰۹:۵۷
نعیمه بانو

دلم از دیروز تا حالا هوای حرم قم کرده دلم میخواد با خانم جانمان صحبت کنم درد دل کنم

این روزا عجب دلم گرفته است ولی دلم هم شورشو در آورده.. از دست دلم خیلی ناراحتم همه چیز بهش بر می خوره مسخره...

راستی ما فقط مشاوران خوبی برای دیگران هستیم البته این موضوع هم باید ثابت بشه شاید برای اونا هم مشاوره خوبی نباشم شایدم من زیاد حرف منفی میزنم اصلا ادم به یک باره اینقد گیج میشه میگم شاید مشکلاتی برای پیش اومده و من درمانش نکردم الان گریبانمو گرفته همه رو هم جمع شده و منو اینگونه ساخته میخوام به زندگی به دید مثبت نگاه کنم ولی دید مثبت زندگی به من نگاه نمیکنه هی کلاس میزاره خب چه کنیم دیروز به خودم گفت یعنی از خودم قول گرفتم که دیگه غصه نخورم و خودمو با زندگی بقیه مقایسه نکنم هر چیم دیدم ناراحت نشم ولی چشمتون روز بد نبینه دیروز یه دختر خانم گل داشت با اروز های من راه میرفت همه اون چیزهای که من می خواستم اون داشت...اخه بد شانس تر از من هم هست  گفتم خدایا این چه شوخیه با من می کنی من جنبه شو ندارم ولی خدا هم فک کنم از دستم خسته شده واقعا ببخشید خدای خوبم خیلی ای لاو یو...

مجبور شدم از باشگاه تا خونه زیر بارون با بغض راه برم و کلی چرت پرت به خودم بگم... اخه الان وقت قول دادن به خودت بود هر چی میگفت گریه نکنیا خیلی جلوی خودمو گرفتم ولی دیگه خونه اومدم بغضم ترکید و گریه کردم الانم حال روحی بسی داغونی دارم....

یه اصل باید توی زندگی همه باشه از خوشحالیهاتون پیش بقیه تعریف نکنید شاید طرف مقابلتون اوج بدبختیه

این قانون باید یه جا به اسم خودم ثبتش کنم :) حالا امروز روز ولنتاین کووفت هستش من چیکار کنم کی برام خرس می خره هااااان

خرس من کو:/


راستی روز ولنتاینتون مبارک دوستای وبلاگی من

۲ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۵ بهمن ۹۶ ، ۱۰:۵۱
نعیمه بانو

در راستای هدفمندی زندگی خود نیازمند بسیاری از کارهای هستم البته ناگفته نماند که سهم دیگران در زندگی من بیشتر از سم من هست. تو یه فیلم بازیگر خانم داشت می گفت من سنم کم بود فک می کردم خود ادم سرنوشتشو رغم می زنه ولی الان فهمیدم دست ادم های اطرافته و از یه جای به بعد دست خودت نیست تو فقط مسیرهای مشخص شده دیگران رو میری اونا سرنوشتتو مشخص می کننند.

شاید اگر چند جای که مصاحبه رفتم متناسب با رشته ام بود سخت نمی گرفتند و قبولم می کردند الان اینقد دچار بحران کار نمی شدم شایدم تقصیر خودمه که کم آوردم و رفتم سراغ کارهای که اصلا ربطی به رشته ام نداره انگار سنم داره زیاد میشه تازه به این موضوع پی بردم که خیلی کمبود های و ارزوها توی زندگی دارم که به هیچکدومشون نرسیدم.........راستی بازیگرا چه جوری جوان می موووند..

من اروم اروم داره ریسک می کنم میخوام بزنم به سیم آخر یهو دیدید سیم آخر به من زد باید یکم ریسک پذیر باشم ولی انگار سخته دور و اطرافم رو یه مشت جووون ناامید گرفتند به خاطر همین هست من اینقد نا امید شدم ....نمی دونم انگار همش دارم میندازم گردن دیگران

هووووووف


پی نوشت :

راستی اون قضییه در گوشی که بهتون گفتم منتفی شد فک کنم می خواد ازدواج کنه خب توی این اوضاع شکست عشقی هم خوردم مزش بدم نبود حالا باید دنبال عشق جدید باشم بزارید یکم دور و برم رو نگاه کنم اگه پیدا کردم بهتون میگم ؛)

۴ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۴ بهمن ۹۶ ، ۰۹:۰۱
نعیمه بانو

دلخوشیم اینه که درد هامو دارم اینجا می نویسم شاید بعضی هاشونم حتی روم نشه اینجا بنویسم...

خب چه میشه کرد ادمی مثل من با رودبایستی که با زندگی داره مشکلاتش بیشتر از ادمای دیگه هست...

دچار بحران مشکلات زندگی شدم بحرانی که سخت منو در خودش غرق کرده

دچار بحران جوانی هستم مقطعی که باید هم تحصیل کنی و هم کار داشته باشی و هم ازدواج کنی و هدفمند برخورد کنی چرا اینهمه از کارهای بزرگ رو تو این سن و سال از ادم می خوان شاید بیشتر هدف های که همه ما انتخاب می کنیم درست نباشه مثل بقیه که توی زندگی مشترک کار یا تحصیلشون به بن بست خوردن ...

بن بست توی تحصیل یعنی بعد از گذروندن چهار سال از تحصیل در دانشگاه و خوندن درس های مشکل بعد از بیرون اومدن از اون فضا ندونی که دلت چی میخواد اصلا قرار چیکار بشیییییییییییییییییی

من قرار چیکار بشه .........هیچ میشم یه شهروند دارای یک شغل کاذب...شغلی که اصلا ربطی به من تحصیل حتی سطح خانوادگیم نداره شاید توی بچگی به همه شغلا فک کردم الا این شغل که توش هستم ..

بن بست بعدی ازدواج در دوران جوانی هست که بنده نمی دونم چرا مشکلات من برای ازدواج حل شدنی نیست اصلا انگار باید مجرد بمونم ...............

بن بست بعدی رو خودم هستم اصلا چه شد که افکارم به کل تغییر کرده اصلا برای چی می نویسم

راستی یه حرف درگوشی به شما که این متنو می خونید فک کنم عاشق شدم.... تعجب برانگیزه خخخخخخخ

۳ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۳ بهمن ۹۶ ، ۱۳:۱۶
نعیمه بانو

خودتو اذیت نکن

چرا همه همین کلمه رو میگن .....

بیام یه دفعه جای اونی که مشکلی براش پیش اومده بزاریم شاید دیگه این جمله رو بهش نگیم..

مگه ادم مریضه که خودشو اذیت کنه حتما چیزی موضوعی درد کووفتی هست که از توانش بیشتر نمی تونه خودشو جمع کنه....خیلی عصبیم خیلییییییییییییییییییییییییییی...

کاشکی میشد فریاد می زدمو دردام تموم میشد

یه فریاد عجیب در ذهن دارم

من باید کار پیدا کنم از این کارم راحت شم ...باید خودمو  از این تنهایی رها کنم ولی به این معتقدم که تا خدا نخواد هیچ مشکلی رفع نمیشه..

خدا میشه مشکلمو حل کنی من یه عالمه غصه های جور وا جور دارم میییییششششه لطفا...


۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۳ بهمن ۹۶ ، ۱۲:۰۷
نعیمه بانو

نسبت به دنیای که توشم تردید پیدا کردم..

چرا همه چیز تغییر کرده ...

احساس تنهایی زیادی دارم................

دیگه دوستم با من درددل نمی کنه همش بحث می کنه دیگه حرفاشو به من نمیزنه...شدم یه غریبه

شاید توی مجازی به افراد دیگه بگه ولی به من نمیگه

ما چمون شده من

دیگه خودمو نمیشناسم.......

۴ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۳ بهمن ۹۶ ، ۰۹:۳۸
نعیمه بانو

بعضی فکرا تو سر آدم خیلی دیرتر از پلاستیک تجریه میشن....

لعنتییییی اعصاب خورد کن...


کاشکی ذهن آدم هم یه سطل زباله داشت تو هر روز مموری مغزتو تمیز می کرد و از دست بعضی هاشون راحت میشدی

۰ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱۵ بهمن ۹۶ ، ۱۱:۱۳
نعیمه بانو

میگن زندگی جریان داره ولی زندگی من جریان نداره همش فکرا و خاطرات پوچ و توخالی و شکست های که قبلا خوردم یادم میاد و هر روز ضعیف تر از گذشته میشم شاید چند وقت دیگه نیروی نداشته باشم......

 چرا همه شکست می خوردند درس میگیرین و پیشرفت می کنند ولی من پس رفت می کنم شاید دیگه اون اراده سابق رو ندارم.

من اراده لازمممممممممممممممممممممممم

باید دنبال اراده بگردم فک کنم گمش کردم که این همه مشکلات دور و بر برام بزرگ نمایی می کنند.

دیروز برای مراسمی به هیئت رفتم ولی چون هیئت بنا به مشکلاتی نبود جا و مکان در مسجد برگزار میشه قبل از مراسم هیئت مجلس فوت یه آقای بود که بر اثر برق گرفتی فوت شده بود. خانواده اش خیلی ناراحت بودن و با این مداح ها که در این گونه مواقع فقط بلدن روی زخم آدم نمک بپاشن ....می دونی دخترای بابایی هستند الان دیگه کسی نیس برای این دختر قصه بگه و دختر کلی گریه اخه برادر من مجلستو یه جور دیگه گرمش کن چرا نمک روی زخم می پاشی از شما چه پنهون میخواستم خفه اش کنم ولی حیف فاصله ای زیادی باهاش داشتم و نمی شد. حالا بگذریم که کلی اشکم من رو در آورد و کلی روحیه ام از دست رفت....


می شود برایم دعا کنید که خوب شم عایا..یا یکتون اراده هاتونو به من قرض بدین.سپاس

۱ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱۵ بهمن ۹۶ ، ۱۰:۲۸
نعیمه بانو

خونه مامان بزرگ من دو طبقه بود از اون دو طبقه های دوست داشتنی و رویایی که من فک می کردم وقتی طبقه دوم باشم همه دنیا رو می تونم ببینم روی ایوان این خونه پر از گلهای شمدونی و گلهای رنگارنگ بود که غروب می شد نوه ها مسئول آب دادن به این گلا بودن و چقد این کار دوست داشتنی بود و من چقد این کار رو دوست می داشتم .....




بمیرم جانه مار-تی طمطراغه

 تی اون نیم ایزگری -نور-چراغه

 بوکودی- آمرا -تو شاخ شمشاد

گول عمرا -بنی -باغ و-بولاغه


۰ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰ ۲۰ آذر ۹۶ ، ۰۹:۰۳
نعیمه بانو