بانو هستم

زندگی روزمره بانو

بانو هستم

زندگی روزمره بانو

بانو هستم

نعیمه هستم بانوی خاص با افکار خاص و دوست داشتنی :)
و اینجا اومدم که خاطراتمو که توی ذهنم هست رو یادداشت کنم البته من نویسندگی بلد نیستم ...:)

**************
من زیبا هستم...
دختران ﺯﯾﺒﺎ ﺷﺒﯿﻪ ﭘﺮﻧﺴﺲ ﻫﺎﯼ ﺩﯾﺰﻧﯽ ﻟﻨﺪ ﻭ ﺑﺎﺭﺑﯽ ﻧﯿﺴﺘﻨﺪ!!! ﺷﺒﯿﻪ واقعیتند!!!
ﺷﺒﯿﻪ دختری ﮐﻪ ﮔﺎﻫﯽ ﺩﺳﺖ ﻫﺎﯼ ﺧﯿﺴﺶ ﺭﺍ
ﺑﺎ ﺩﺍﻣﻨﺶ ﭘﺎﮎ ﻣﯽ ﮐﻨﺪ، ﻭ ﺍﺷﮏ ﻫﺎﯾﺶ ﺭﺍ ﺑﺎ ﺳﺮﺁﺳﺘﯿﻨﺶ!ﻧﻪ ﭼﺸﻤﺎﻥ ﺁﺑﯽ ﺩﺍﺭﻧﺪ

ﻧﻪ ﻧﺎﺧﻦ ﻫﺎﯾﺸﺎﻥ ﻫﻤﯿﺸﻪ ﻻﮎ ﺯﺩﻩ
ﻧﮕﺮﺍﻥ ﭘﺎﮎ ﺷﺪﻥ ﺭﮊ ﻟﺐ ﻫﺎﯾﺸﺎﻥ ﻫﻢ ﻧﯿﺴﺘﻨﺪ
دختران ﺯﯾﺒﺎ دخترانی ﻫﺴﺘﻨﺪ ﮐﻪ " ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﺑﺎﻭﺭ ﺩﺍﺭﻧﺪ "
ﻭ ﻣﯽ ﺩﺍﻧﻨﺪ ﮐﻪ ﺍﮔﺮ ﺗﺼﻤﯿﻢ ﺑﮕﯿﺮﻧﺪ
ﻗﺎﺩﺭ ﺑﻪ ﺍﻧﺠﺎﻡ ﻫﺮ ﮐﺎﺭﯼ ﻫﺴﺘﻨﺪ،
ﺩﺭ ﺗﻮﺍﻧﺎﯾﯽ ﻭ ﻋﺰﻡ ﯾﮏ دختر ﮐﻪ ﻣﺴﯿﺮﺵ ﺭﺍ ﺑﺪﻭﻥ ﺗﺴﻠﯿﻢ ﺷﺪﻥ ﺩﺭ ﺑﺮﺍﺑﺮ ﻣﻮﺍﻧﻊ ﻃﯽ ﻣﯽ ﮐﻨﺪ، ﺷﮑﻮﻩ ﻭ ﺯﯾﺒﺎﯾﯽ ﻭﺟﻮﺩ ﺩﺍﺭﺩ

ﺩﺭ دختری ﮐﻪ ﺍﻋﺘﻤﺎﺩ به نفسش ﺍﺯ ﺗﺠﺮﺑﻪ ﻫﺎ ﻧﺸﺄﺕ ﻣﯽ ﮔﯿﺮﺩﻭ ﻣﯽ ﺩﺍﻧﺪ ﮐﻪ ﻣﯽ ﺗﻮﺍﻧﺪ ﺑﻪ ﺯﻣﯿﻦ ﺑﺨﻮﺭﺩ،ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﺑﻠﻨﺪ ﮐﻨﺪ ﻭ ﺍﺩﺍﻣﻪ ﺩﻫﺪ،ﺯﯾﺒﺎﯾﯽ ﺑﺴﯿﺎﺭﯼ ﻭﺟﻮﺩ ﺩﺍﺭﺩ …!
.
پـــ .ن :ﺗﻬﻤﯿﻨﻪ_ﻣﯿﻼﻧﯽ

طبقه بندی موضوعی
آخرین مطالب
پربیننده ترین مطالب
محبوب ترین مطالب
آخرین نظرات

۲۴ مطلب در اسفند ۱۳۹۶ ثبت شده است


صدای پای بهار میاد بهار امسال معلوم نیس شادی بیار یا غصه زیاد یا یه هوای پر درد

ارومتر از همیشه توی خیال خودم...

 ولی نه ذهنم اروم نیس تلخی های ۹۶ بیشتر از اونی که بشه سال ۹۷رو با شادی شروع کرد

واقعا چرا اینقد همو اذیت می کنیم چرا قوانین کوچیک زندگی رو رعایت نمی کنم چرا وقتی می دونید یه حرفمون یکی رو ناراحت می کنه دلشو میشکنه بازم میگم چرا به یکی یه قول الکی میدم  چرا نمیفهمیم  دنیا گرده همین بلا ممکنه سر خودمونم بیادچرا فک نمی کنم شاید طرف مقابل با حرف ما یه دنیا ساخته برای خودش و توی اون دنیا داره زندگی می کنه ...

دنیای بی رحمه بی رحمتر از اونی که تصورش کنی...

اونای که دوستشو داری رو زود ازت میگیره و برعکس اونای که بدت میاد  همیشه کنار دستت می بینی اره بهت میگن قوی باش ولی نمیگن چه جوری هدف داشته باش ولی راه روشنی مقابلت نمی بینی بهت میگن امیدوار باش ولی بعدش از مشکل خودشون میگن کلی ناله می کنه اخه اگه خودت حرف خودتو قبول داشتی الان وضعت این نبود مشاوره خوبی فقط برای دیگرانیم شاید مشاور نه یه مشت حرف اماده کردیم که وقتی یکی گفتم وای دلم وای روزگار بهش بزنیم....همه همین جوریم

دم عیدی خیلیا مشکل دارن خیلی ها حال دلشون خوب نیست خیلیا هم عید به ارزوشون میرسن خیلیا زندگی جدید شروع می کنند و خیلی هم زندگشون از هم میپاشه....

 عید یه روز مثل بقیه روزا همین..

کاشکی یکی باشه که باهاش حرف میزنی سبک شب نه پشیمون ولی چه میشه کرد نمی تونی به همه ادما بگی مثل من فک کن مثل من باش چون من میخوام باشی

این موضوع مختصه خودم :

یه بارم وسط غر زدنات از زندگی راضی باش شاید خدا خوشش اومد باهات راه اومد

ولی امان از ناشکری ..خود من بنده ناشکری هستم امان از خودم

حال دلاتون خوش زندگیتون بی غم ..

سال جدیدتون بدون مشکل

۴ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۲۶ اسفند ۹۶ ، ۱۰:۰۱
نعیمه بانو

گفت: این روزها کمی افسرده به نظر می رسی!
گفتم: واقعا؟
گفت: حتما نیمه شب ها زیادی فکر می کنی. من فکر کردن های نیمه شب را کنار گذاشته ام.
گفتم: چطور تونستی این کار را بکنی؟
او گفت: هر وقت افسردگی به سراغم می آید، شروع به تمیز کردن خانه می کنم. حتی اگر دو یا سه صبح باشد. ظرف ها را می شویم، اجاق را گردگیری می کنم، زمین را جارو می کشم، دستمال ظرف ها را در سفیدکننده می اندازم، کشوهای میزم را منظم می کنم و هر لباسی را که جلوی چشم باشد اتو می کشم. آن قدر این کار را می کنم تا خسته شوم، بعد چیزی می نوشم و می خوابم. صبح بیدار می شوم و وقتی جوراب هایم را می پوشم، حتی یادم نمی آید شب قبل به چه فکر می کردم!
بار دیگر به اطراف نگاهی انداختم. اتاق مثل همیشه، تمیز و مرتب بود.
گفت: آدم ها در ساعت سه صبح به هر جور چیزی فکر می کنند. همه ما اینطور هستیم. برای همین، هر کدام مان باید شیوه مبارزه خود را با آن پیدا کنیم.

هاروکی_موراکامی


پی نوشت : من هم دقیقا همین طوری هستم یعنی فک کنم مامانم دوست داشته باشه من همیشه حال روحیم بد باشه چون به نفعشه :)))))

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۶ اسفند ۹۶ ، ۰۹:۵۴
نعیمه بانو

همیشه اینطور وقت ها زبانم بند می آمد...
وقت هایی مثل همین حالا که سال دارد به پایان می رسد.
وقت هایی مثل زمانی که عزیزی را از دست می دهم.
مثل زمان خداحافظی که نمی توانم بگویم بمان نرو!
مثل بعضی دوستت دارم ها که نگفتم و بر دلم انبار شد.
مثل بعضی کارها که دوست داشتم انجام دهم و بازهم زبانم بند آمد و چیزی نگفتم.
اما حالا دیگر بزرگ شده ام.
و آن خوی کودکانه ی خجالتی را کنار گذاشته ام؛حتی می توان گفت گستاخ و سرکش شده ام.
اینطور بهتر است.
دیگر نمی خواهم چیزی بر دلم سنگینی کند.
دیگر اجازه نمی دهم بخاطر نگفته هایم کسی را از دست بدهم و خروارها پشیمانی بر دوشم بماند.
اصلا ببین دلبرجان: "من تو را دیکتاتور وار می خواهم".
این هم از همان هایی بود که باید گفته میشد.
امسال که دیگر دارد تمام می شود اما هنوز هم وقت باقی مانده.
پیش از آغاز سال نو حرف هایت را بگو شاید بعدا دیر باشد.
بخاطر خودت می گویم،که بعدها نشود حسرت و تمام شیره ی جانت را بنوشد..
همیشه نگفته ها حسرت می شوند و بر دل می مانند بعد هم آدم غمباد می گیرد.
اصلا همین حالا بلند شو و حرف هایت را بگو.
با هرکه می خواهی حرف بزن.
با خانواده ات ،دوستانت،اطرافیانت،عشقت،خودت،
خدایت،خدایت،خدایت...

#گندم_سپهری

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۶ اسفند ۹۶ ، ۰۹:۴۹
نعیمه بانو

اگر میخواهید یک نفر را
بُکُشید
پیشنهاد میکنم اول به او محبت کنید
خاطره بسازید
ساعتها با او وقت بگذرانید
غافلگیرش کنید،به هر بهانه ای..
شادی اش را باعث شوید،برایش سنگ صبور باشید
اینگونه زنده اش میکنید،
و دقیقا زمانی که جز شما کسی را
در زندگی اش ندارد ،رهایش کنید!!!
او را در بدترین شرایط زندگی اش
درست وقتی که به شما بیش از هر کس دیگری نیاز دارد
تنها بگذارید!
ترجیحا این رفتنتان هم بدون دلیل باشد
بی هیچ حرفی
بدون خداحافظی!
در آخرین مسیجتان هم برایش آرزوی خوشبختی کنید!
شک نکنید او خواهد مرد
هر روز از نو ..
هر روز از نو می میرد و
تا عمر دارد آن آدم سابق نمی شود!

زیور_شیبانی

۱ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۲ اسفند ۹۶ ، ۱۰:۳۹
نعیمه بانو

اسفند ماه امسال انگار روی دور تنده اصلا نفهمیدم کی 20 اسفند شد امروز دو بار به دوستم گفتم 9 روز دیگه عیده باورت میشه میگه حواست کجاس مگه من صبح بهت نگفتم :/

چه میشود کرد 9 روز دیگه عیده ولی من هیچکدوم از کارامو انجام ندادم با کوله باری از کار وارد سال جدید می شوم.


راستی این روزها درگیر چالش جدیدی هستم نمی دونم چه جوری با این همه دغدغه به این موضوع هم فکر کنم سرم درد می کنه :(((

                                                              چالش خواستگار

امروز ساعت 4 با آقای خواستگار باید صحبت کنم...راستشو بخواین یکم استرس دارم :(

از طرفی الان هم حس و حالی ندارم اصلا حوصله صحبت با کسی رو ندارم نمی دونم برم یا نه ولی هر وقت اینو میگم با تهدید های مادر جانم رو به رو میشم..

میگه اگه این یکی رو بهونه الکی بیاری خود دانی :/

چه کنیم دعا کنید با آرامش برم حرف بزنم وبرگردم لطفا دعا فراموش نشه :)


۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۰ اسفند ۹۶ ، ۱۳:۲۶
نعیمه بانو

بازم حس نوشتن ندارم انگار دستم حرکت نمی کنه برای نوشتن این چند وقته اینقد حس های منفی اومد سراغم که دیگه رمق ندارم ..

واقعا راست میگن که کسای که دوستشون داری بیشتر اذیتت می کنم شایدم حق با اوناس ولی نباید توی عصبانیت هر چی از دهنشون در میاد بگن من ازشون دلخورم ولی فک نکنم فایده نداشته داشته باشد یعنی برای دل خودم میگم ازشون دلخورم شاید این ناراحتیم کم بشه شاید هم حق با همه هست غیر من ..

احساس ضعف شدید دارم ..

امسال عید هیچ چیز جدیدی نمیگیرم میخوام همین جوری وارد سال جدید بشم ولی سال جدید میخوام از دست کسی دلخور نشم میخوام قوی باششششششششششششم ولی فک نکنم بتونم..

وقتی از دردات مینوسی انگار داری ضعیف تر از قبل میشی گل به خودی شنیدید من به خودم دارم گل میزنم...

چند وقت پیش داشتم با یه مشاور آنلاین صحبت می کردم که یهو صفحه چتو بست :/

دوباره بهش پیام دادم که چرا بستی گفت صفحه سفید شده بود گفت بفرماید در خدمتم گفتم دیگه مهم نیس یعنی وقتی داشتم از مشکلم براش تعریف می کردم دوباره برگشتم به اون دوران و غم غصه ام تازه  شدولی به خودم میخوام قول بدم سال جدید رو باید بدون غصه هام تحویل کنم ......

دوستان عزیزم برام دعا کنید ظاهرم بیخیاله ولی از درون دارم نابود می شوم....

۱ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۱۵ اسفند ۹۶ ، ۱۰:۲۲
نعیمه بانو

نوشتن یعنی آخرین امیدِ زندگی...

فکر کن هر روز صبح با صدای تلویزیون و یا از گرسنگی پا شی و هی روزارو بهم وصل کنی که آخرش به یه چیز خوب برسی ولی در بهترین شرایط صبح رو با ورزش شروع میکنی.

مثل جشن سال نو میمونه ،یه کلیشه که فقط طبق عادت انجامش میدی وگرنه جذابیتی نداره و این کلیشه اینقدر ادامه پیدا میکنه تا با مرگ تموم شه ...

روز با شب نیست که تموم میشه با پی بردن به حال بهم زن بودن این دنیاست ، وقتی هنوز آفتاب غروب نکرده و تو پشمی ترین قسمت بدنتو میخارونی و میگی لعنت به این زندگی یا از شدت خستگی میخوابی یا سرتو میکنی تو یه چیز مزخرفه دیگه که این عمرِ لعنتی رو سپری کنی و اینجاست که میفهمی "نوشتن آخرین امیدِ زندگیه"... این دکمه‌ی لعنتیِ پایان توی ما نیست باید در هر شرایط فقط بنویسی !

حتی اگه شب ها با خنده هم خوابیدم ، یادم باشه بنویسم که این حالت وسط گریه هم پیش میاد که فکر نکنن سرخوشم.پولدار هم  شدم ، باید بنویسم و توش ذکر کنم که هر روز با ماریجوانا ، مشروب و هزار کوفتیه دیگه شاد بودم. اگه کل دنیا رو هم گشتم ، مینویسم کل دنیا رو دنبالش رفتم، هیچی نبود ، همش مصنوعی بود ...!.


سید مهدی موسوی خوب نوشت :

مرده ست از تمامی روحم

حسّ جنون و لذّتِ آنی

من باختم، تو سعی بکن باز!

شاید تو خوب تر بتوانی!.


                                                                                        سینا_جوهریان

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۵ اسفند ۹۶ ، ۱۰:۰۰
نعیمه بانو

یک روز از خواب بیدار می‌شوی، می‌بینی حس و حالی تازه داری.
دلت می‌خواهد بعضی از آدم‌ها و خاطره‌های‌شان را فراموش کنی و فقط به همین امروز فکر کنی.
تلفن‌ت را خاموش کنی، شیک ترین لباس‌ت را بپوشی، جلوی آیینه بایستی چند دقیقه به خودت نگاه کنی و با حالی خوب از خانه بیرون بروی.
کافه‌ای دنج را برای یک صبح عاشقانه‌ی دلپذیر انتخاب کنی و خودت را به یک فنجان نوشیدنی دلخواه میهمان کنی.
امروز قرار است اتفاق عاشقانه‌ی بزرگی برایت بیفتد.
یک شروع ابدی...
پس خودت را به یک عشق ماندگار دعوت می‌کنی.
از همین امروز با خودت آشتی می‌کنی.
تصمیم می‌گیری این چند روز مانده تا بهار را به جای هیاهوی تکراری هر سال، روح‌ت را بتکانی.
ته مانده‌ی کینه‌ها و حسرت‌ها را دور بریزی و آماده‌ی شکوفه‌دادن شوی.
چرا که تو برای شکوفه دادن از هر گیاهی بارورتر هستی.

بهار که می‌رسد، درختان برف‌های سر شاخه‌ها را به یاد ندارند، اما به عشق‌بازی با شکوفه‌ها مشغول‌ند.
از همین امروز از درختان یاد بگیر، عاشقانی که به خواست طبیعت تن می‌دهند.
آدم‌های بیخودی و فکرهای منفیِ زندگی‌ت را دور بریز و خودت را به یک فنجان نوشیدنی بهار‌نارنج دعوت کن.
چرا که قرار است از امروز عاشق خودت باشی.

                                                                                          شیما_سبحانی

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۵ اسفند ۹۶ ، ۰۹:۵۸
نعیمه بانو

اگر کسی به اندازه‌ای که دوستش دارید دوستتان ندارد،

رابطه‌تان را تا نا کجا ادامه ندهید،

به خودتان امید ندهید که بالاخره روزی دوستم خواهد داشت،

اینکه گاهی از طرف او پذیرفته می شوید وگاهی نمی شوید،

کلافه تان خواهد کرد،

گویی در جا می دوید،

هر چقدر تلاش می کنید،

به جایی نمی رسید،

این نرسیدن دایمی خسته تان می کند،

خشمگین می شوید،

افسرده می شوید،

خودتان را قانع نکنید که اگر دوستم نداشت این همه مدت نمی ماند،

او بخاطر خودش با شما مانده،

شما با توجه و محبتی که به او می کنید احساس دوست داشتنی بودن به او می دهید،

غرورش را ارضا می کنید و باعث رشد عزت نفسش می شوید،

پس چرا با شما ادامه ندهد؟

وقتی به کسی که دوستتان ندارد نزدیک می شوید،

گویی به کاکتوس نزدیک می شوید،

هرچه بیشتر نزدیک شوید،

بیشتر زخمی می شوید،

کاکتوس هایتان را رها کنید.


🗣 #نگار_یوسفی


۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۵ اسفند ۹۶ ، ۰۹:۵۷
نعیمه بانو

خانه‌ی آقاجان هَمیشه حکمِ بهشت را داشت
زِمستان و تابستان فرقی نداشت
برای دو روز هَم که شده بود کار و درس و زندگی را میبوسیدم و به آشیانه‌شان پَناه میبردم..!
مادربزرگ با آن دامنِ گلدار و خنده‌ی روی لبَش در را که به رویَم باز میکرد ، پَر میکشید غم و غصه از نگاهَم‌ و جایَش را به شور اِنکارنشدنی کودکی‌هایم میداد..!
با خانوم جان در اِیوان نشسته بودیم و
نگاهِمان به پدربزرگ بود که با عِشق وصف‌ نشدنی به گل و گیاهِ حیاط آب میداد..!
نگاهم را از آقاجان گرفتم و هَمانطور که لبخندی روی صورتم جا خوش کرده بود با شیطنت رو کردم به خانوم جان و گفتم :
+ این آقاجانِ ما هم مردِ ایده آلیست‌هاا..!
لب‌های مادربزرگ خندید ، چشم‌هایش امّا نه..!
جرعه ای از چای به قولِ آقاجان "لب دوز و لب سوز" را  سَر کشید و همانگونه که حواسَش به پدربزرگ بود گفت :
_ قربونِ لبخندت مادر...
   آقا جانت از آن اول هم مردِ ایده آلی بود ، الانِمان را نگاه نکن، آن زمان بر و رویی داشتیم اتفاقاً آقا جانَت بیشتر..!
آن موقع‌ها که ما جرعتِ عاشق شدن نداشتیم ، تا چشم باز میکردیم میدیدیم سور و ساتِ عروسیه..!
ریز خندید و ادامه داد :
_ ولی مادر بین خودمان بمانَدهاا...
 آقاجانت را اولین بار که در نانوایی دیدم ، خیلی به دلم نشست !
سواد مَواد هم که نداشتم چهارتا حرفِ الفبا را بلد بودم که خودش کفایت میکرد..!
متعجب خانوم جان را نگاه میکردم که ردِ سوال را در چشم‌هایم دید و جواب داد :
_ آره دورِت بگردم همان چهار حرف کافی بود ، همین که اسمِ آقاجان را گوشه و کنارِ کاغذ‌هایی که دمِ و‌ دستم بود مینوشتم برایَم بس بود..!
خلاصه کم سن و سال بودم که راهی خانه‌ی بختِمان کردند
آقا جانت خواندن و نوشتن یادم داد..
کنارَم در آشپزخانه می‌ایستاد و با صبر و حوصله آشپزی یادم میداد..
اسب سواری یک جورهایی رویایم بود مادر...!
آقاجانت با جانِ و دل اسب سواری را هَم یادم داد..!
این مرد رو که میبینی فقط ایده آلِ من نبود هاا ، ایده آل در و همسایه و آشنا و غریبه بود..!
امّا مادر...
"امّا" گفتنِ خانوم جان ترسِ عجیبی به جانم انداخت
خانوم جان بغض کرد و ادامه داد :
_ دلش کنارِ من نبود..!
آقا جانت خیلی کتاب میخواند و هَرزگاهی شعر هم مینوشت..!
شعر هایش همیشه بوی موی سیاه و چشمان آبی میداد..!
امّا من نه موهایم سیاه بود
نه چشمان آبی داشتم..!
یک کتابِ قدیمی داشت ، با من عهد کرده بود سراغَش نروم..! اما یک شب از سرِ کنجکاوی کتاب را برداشتم که ای کاش برنمیداشتم..!
عکسِ دختری با موهای پریشان سیاه و چشمانِ آبی بی‌رحم یک شبه صد سال پیرم کرد دردِت به جونم..!
اشکِ مزاحمِ گوشه چشمش را پاک کرد
و لبخندِ تلخی زد و همانطور که خیره به آقاجان بود گفت :
_ مردِ ایده‌آل من تنها ایرادِش این بود که دلش کنارِ من نبود..!
جرعه آخر چایَش را سر کشید..!
من ماندم و بهشتی که برایَم تنگ‌تر و تنگ‌تر میشد..
من ماندم و جوابِ اینکه آقاجان مردانگی کرد یا خانوم جان..؟!
ماندن پیشِ کسی که دلت کنارَش نیست
و دوست داشتنِ مردی که دلَش جای دیگریست هَر دو مردانگی میخواد..!

سارا__اسدی

۰ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱۴ اسفند ۹۶ ، ۰۹:۱۹
نعیمه بانو

۰ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۰۹ اسفند ۹۶ ، ۱۳:۳۶
نعیمه بانو

بعد از صحبت نیم ساعتی یا شاید یک ساعته به این نتیجه رسیدیم که وارد مراحل جدی تر بشیم توی صبحتای های که داشتیم گفت که منم از شما خوشم می اومد گفتم چرا اون موقع اومدم پیشتون بهم نگفتین گفت اخه می ترسیدم منو بزنید :)))))))))))

خیلی لحظات خوبی بود الان دو سال از اون موضوع می گذره فقط یه روز توی مراسم از راه دور دیدیم یه روزم از کنارش رد شد اینقدر زود که منو نبینه یا من اونو نبینم غم تازه بشه یه دفعه هم اینقدر دلم براش تنگ شده بود که یکی رو باهاش اشتباه کردم اینقدر پشت سرش گریه کردم دوستم افتاد دنبالش که ببینه خودش هست صداش کنه بمونه یعنی الان نمی دونم کجاس چیکار می کنه تقریبا یک سال ندیدمش ..

دوستم همش ازم می پرسه اگه بیاد باهاش ازدواج می کنی داشت می رفت گفت من برمی گردم ولی تا الان که نیومد حتما دیگه منو یادش رفته...البته دیگه اشکال نداره امیدوارم از ته دلم میگم خوشبت بشه

 خدایا مواظبش باش....

عزیزتر از جانم ...
تو برای دلم فرق داری با همه دنیا ...
تو اولینم هستی ...
اخرین هم خواهی ماند ...
تو بودنت فرق میکند ...
بودن تو بودن همه ی بودن هاست ...
خواستن تو ، خواستن تمام خواستن هاست ...
عزیزتر از جانم
تو مرا داری ...
کسی که جان برای بودنت میدهد ، کسی که تا اخرین لحظه زندگی اش لحظه ایی از دوست داشتنش کم نخواهد کرد ...
تو مرا داری ...
عاشقی از جنس لیلی ...
عزیزتر از جانم مثل همیشه
"عـاشقانه و صادقانه دوستت دارد "

لیلا_عطایی

۲ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۰۸ اسفند ۹۶ ، ۰۹:۲۹
نعیمه بانو

دقیقه‌های آخر کلاس بود .. همون دقیقه‌هایی که عقربه ها با آدم لَج میکنن و نمیگذرن ..!

کلاسِ ادبیات داشتیم ، بازم شانس اورده بودم با اون حالِ بد کلاس ریاضی دچارم نشده بود ..

استاد داشت راجع به یکی از شعرای حافظ بحث میکرد ..

تو فکر بودم .. با صدای بغل دستیم به خودم اومدم که داشت آروم طوری که استاد نفهمه منو متوجه صدای استاد میکرد " حواست کجاست جوابشو بده .." سریع به خودم اومدم صدامو صاف کردم و گفتم "جانم استاد ببخشید نشنیدم صداتونو .."

استاد نگاهِ بی تفاوتی بهم انداخت و گفت " خداروشکر شما حواستون همه جا هست غیر از اینجا .. راهِ دوری نمیره چند ساعتم بدینش به ما .."

همه‌ی بچه ها زیر لبی خندیدن .. سرمو انداختم پایین ، تو این وضع فقط تیکه‌هایِ نیش دارِ ایشونو کم داشتم ..

دوباره صدام زد .."خب حالا بگذریم .. سوالم این بود : از نظرِ شما چه چیزی بیشتر از هر چیزِ دیگری میتونه یک انسان یا حتی خودِ شما رو به بی حسی دچار کنه ..؟!"

مکث کردم .. گفتم "منظورتونو از بی حسی متوجه نمیشم .."

یکم من من کرد و گفت "یعنی رمقِ زندگی کردن رو از وجودتون بیرون بکشه .."

سوالِش مثل نمک رو زخم بود .. مثل نفت رو آتیش ..

خودمو جمع و جور کردم .. صدامو صاف کردم و گفتم " خیانت استاد .. خیانت روحمو نخ کش میکنه ..

 جوری که تا همیشه ردِش روحمو از ریخت میندازه .."

مکث کردم .. خندیدم گفتم " خیانت عوضم میکنه .. زشت و وقیح یا هر کلمه‌ی چندشناک دیگه‌ای .."

چشمام پر از اشک شد .. نگاهمو انداختم به زمین

 فکر کنم کلِ کلاس متوجه حال و روزِ نفس گیرم شده بودن ..

استاد با یه لحنِ خشک ولی محبت آمیز گفت " اگه حالتون خوب نیست میتونین برین بیرون .." و بلافاصله شروع کرد به درس دادن ..

کیفم رو برداشتم و رفتم بیرون ..

اعتمادم نسبت به همه چیز از دَست رفته بود .. حتی به نیمکتی که میخواستم روش لَم بدم ..

کیفمو پرت کردم رو نیمکت خودمم کمی اونور تر از کیف نشستم ..

همه چیز مثل قبل بود ..

باغبانِ محوطه داشت به چمنا آب میداد ..

دختر پسری که به عاشقای دانشگاه معروف بودن با فاصله اما نزدیک داشتن قدم میزدن ..

یکی از بچه ها داشت دنبالِ استادی میدویید و برای یک نمره التماس میکرد ..

من اما .. تفاوت داشتم با روزِ قبل و روزهای قبل‌ترَم ..

قلم و کاغذم رو از کیفم بیرون اوردم ..

"قلبی شکسته دارد میانِ قفسه‌ی سینه‌ام جان میدهد ..

 شکستنِ دل آدم را پیر میکند ..

کهولتِ سن بهانه است برای سفید شدنِ مو .. برای چروک شدنِ پوست ..

پیر شدن یک شبه رخ میدهد ..

یک شب به خودت می‌آیی میبینی کمرَت خم شده .. دلت ترک برداشته .. چروک شده ..!

من تمامِ وجودم یک شبِ مُرد .. بدونِ هیچ سابقه‌ی قبلی و قلبی ..!"


پگاه_صنیعی

۱ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۰۸ اسفند ۹۶ ، ۰۹:۱۳
نعیمه بانو

پرسیدم: «چند تا مرا دوست نداری؟» روی یک تکه از نیمرو، نمک پاشید. گفت: «چه سوال سختی.» گفتم: «به هر حال سوال مهمیه برام.» نشسته بودیم توی فضای باز کافه سینما. داشتیم صبحانه می خوردیم. کمی فکر کرد و گفت: «هیچی.» بلند بلند خندید. گفتم: «واقعا؟» آب پرتقالم را تا ته سر کشیدم. «واقعن هیچی دوستم نداری؟» گفت: «نه نه. صبر کن. منظورم اینه که تو جوابِ چند تا مرا دوست نداری، هیچی. یعنی خیلی دوستت دارم.» گفتم:«نه. اینطور نمیشه، تو گفتی هیچی.»

 تکه ای از ژامبونِ‌ لوله شده را برید. گفت: «نه. اون اشتباه شد. هزار تا.» شروع کردم به کولی بازی. موهام را کشیدم. گفتم: «یعنی هزار تا منو دوست نداری؟» دختر و پسری که میز کناری نشسته بودند، با تعجب نگاهمان می کردند. گفتم: «این واقعن درست نیست. من این حجم از غصه رو نمی تونم تحمل کنم که تو منو هزار تا دوست نداشته باشی.» داشت با نوک چنگال، لوبیا قرمزهای توی ظرف را بازی می داد. گفت: «نمی دونم واقعن. خیلی سوال سختیه» لپ هاش گل انداخته بود. گفت: «شاید این سوال از اول هم غلطه. نباید بهش جواب می دادم.» گفتم: «باشه بذار یه جور دیگه بپرسم. اینطوری شاید راحت تر باشه برات. چند تا دوستم داری؟»

لبخند زد. چشم هام را گرد کردم و گفتم: «هان؟» بقیه دختر و پسرها و زن ها و مردها هم داشتند ما را تماشا می کردند. نانِ تُستِ کَره ای را گاز زدم و بقیه اش را گذاشتم گوشه بشقاب. داشت نگاهم می کرد. با آن چشم های سیاه درشت و گونه سرخ و لب های اناری. گفت: «هیچی.» پرسیدم: «هیچی؟» شانه اش را انداخت بالا. گفت: «هیچی دوستت ندارم.» لب و لوچه ام را آویزان کردم. گفت: «میمیرم برات و این ته همه دوست داشتن هامه.» داد کشیدم «هورا.» دست هایم را گره کردم و آوردم بالا. پیش خدمت ها داشتند با هم پچ می زدند. یکی شان آمد جلو و گفت: «قربان. اینطوری مردمو می ترسونید.» پرسیدم: «چطوری؟» آهسته تر گفت: «اینکه دارید با خودتون بلند بلند حرف می زنید.» به صندلی روبرویی اشاره کرد. خالی بود. بشقابِ صبحانه گرم، دست نخورده، سرد شده بود و نان ها خشک. خواستم بپرسم دختری که اینجا روبروی من نشسته بود، کجا رفت که همه چیز یادم افتاد. هشت سال گذشته بود.


مرتضی_برزگر


۱ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۰۸ اسفند ۹۶ ، ۰۹:۱۱
نعیمه بانو

شاید ماجرا ما زیاد جالب نباشه ولی برای من هنوز هم شیرین و خاصه ... :)

از اون به بعد با حاج آقا راهیان توی گروه و غیر بحث و گفتگو داشتم پیرامون مسائل مختلف تا اینکه بعد از فارغ التحصیلی چون سال قبلش به من خوش گذشته برد خواستم دوباره مسافر سفر راهیان نور بشم اینکه توی پست اولم گذاشتم رفتم کارت بسیجمو بگیریم به خاطر سفر راهیان بود چون من فارغ التحصیل بودم اگه کارت بسیج داشتم می تونستم دوباره با دانشگاه راهی این سفر بشم که اون ماجرا جالب برام پیش اومد.

دو ماه بعد از اون قضییه ملاقات من و جانانم گفتم که من دیگه فراموش کرده بودم اون قضییه رو که یه روز حاج آقا راهیانمون یه پیام داد که شما دوست دارید ازدواج کنید چند باری گفت من چون اون موقع اصلا علاقه ای به ازدواج نداشتم گفتم نه چند بار مطرح کرد یکمم نصیحت منم گفتم باشه گفت یه سیدی هست پسر خوبیه دقیقا 2 ماه از من بزرگتر بود یعنی هم سن بودیم فقط 2 ماه بزرگتر بود هم شهر هم محله هم تیپ و قیافه هر دو شوخ :) خخخ یعنی خیلی شبیه من بود دیگه عکسش رو فرستاد شاید باورتون نششه ولی خودش بود همونی که از خدا خواستمش داشت ازش می گفت که چه جور آدمی هست گفتم من این آقا رو میشناسم گفتم توی یه دانشگاه هستیم محلمون یکی هست و هم شهری هستم گفتم ایشون هم منو میشناسه بهش گفت سید خانوم میگه تو رو میشناسه گفت من یادم نمیاد :/

حالا گفت می تونم عکستونو براش ارسال کنم گفتم باشه ارسال کن البته خوانواده ام در جریان امور بودند فرستاد ایشون هم گفت بله میشناسم :)

چند ساعت بعدش گفت می تونید باهاش صحبت کنید یکم آشنا شید اگه خوشتون اومد وارد مراحل جدی تر بشید.

من خیلی خوشحال بودم خیلییییییییییییییییییییییییییییییی :)

ولی نمی دونستم این خوشحالی سرانجامی نداره شاید اشتباه از کار خودم بود نمی دونم کجا رو اشتباه کردم ولی بعضی چیزا و کارا شاید قسمت ادم نباشه و ما به زور از خدا خواستیمش شاید خدا هم دلش برای من سوخت شایدم زیادی از ته دلم خواستمش...دل است دیگر چه می شود کرد...

تا حالا شنیدی عاشقا یه پیام میزارند.... is typing

داشت برای من می نوشت :

سلام

خوب هستید ؟

.......

من داشتم از خووشحالی بال در می آوردم خیلی حس قشنگی بود خیلی خوشحال بود :)یه حس وصف نشدنی :)

۱ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۰۷ اسفند ۹۶ ، ۱۲:۰۳
نعیمه بانو