بانو هستم

زندگی روزمره بانو

بانو هستم

زندگی روزمره بانو

بانو هستم

نعیمه هستم بانوی خاص با افکار خاص و دوست داشتنی :)
و اینجا اومدم که خاطراتمو که توی ذهنم هست رو یادداشت کنم البته من نویسندگی بلد نیستم ...:)

**************
من زیبا هستم...
دختران ﺯﯾﺒﺎ ﺷﺒﯿﻪ ﭘﺮﻧﺴﺲ ﻫﺎﯼ ﺩﯾﺰﻧﯽ ﻟﻨﺪ ﻭ ﺑﺎﺭﺑﯽ ﻧﯿﺴﺘﻨﺪ!!! ﺷﺒﯿﻪ واقعیتند!!!
ﺷﺒﯿﻪ دختری ﮐﻪ ﮔﺎﻫﯽ ﺩﺳﺖ ﻫﺎﯼ ﺧﯿﺴﺶ ﺭﺍ
ﺑﺎ ﺩﺍﻣﻨﺶ ﭘﺎﮎ ﻣﯽ ﮐﻨﺪ، ﻭ ﺍﺷﮏ ﻫﺎﯾﺶ ﺭﺍ ﺑﺎ ﺳﺮﺁﺳﺘﯿﻨﺶ!ﻧﻪ ﭼﺸﻤﺎﻥ ﺁﺑﯽ ﺩﺍﺭﻧﺪ

ﻧﻪ ﻧﺎﺧﻦ ﻫﺎﯾﺸﺎﻥ ﻫﻤﯿﺸﻪ ﻻﮎ ﺯﺩﻩ
ﻧﮕﺮﺍﻥ ﭘﺎﮎ ﺷﺪﻥ ﺭﮊ ﻟﺐ ﻫﺎﯾﺸﺎﻥ ﻫﻢ ﻧﯿﺴﺘﻨﺪ
دختران ﺯﯾﺒﺎ دخترانی ﻫﺴﺘﻨﺪ ﮐﻪ " ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﺑﺎﻭﺭ ﺩﺍﺭﻧﺪ "
ﻭ ﻣﯽ ﺩﺍﻧﻨﺪ ﮐﻪ ﺍﮔﺮ ﺗﺼﻤﯿﻢ ﺑﮕﯿﺮﻧﺪ
ﻗﺎﺩﺭ ﺑﻪ ﺍﻧﺠﺎﻡ ﻫﺮ ﮐﺎﺭﯼ ﻫﺴﺘﻨﺪ،
ﺩﺭ ﺗﻮﺍﻧﺎﯾﯽ ﻭ ﻋﺰﻡ ﯾﮏ دختر ﮐﻪ ﻣﺴﯿﺮﺵ ﺭﺍ ﺑﺪﻭﻥ ﺗﺴﻠﯿﻢ ﺷﺪﻥ ﺩﺭ ﺑﺮﺍﺑﺮ ﻣﻮﺍﻧﻊ ﻃﯽ ﻣﯽ ﮐﻨﺪ، ﺷﮑﻮﻩ ﻭ ﺯﯾﺒﺎﯾﯽ ﻭﺟﻮﺩ ﺩﺍﺭﺩ

ﺩﺭ دختری ﮐﻪ ﺍﻋﺘﻤﺎﺩ به نفسش ﺍﺯ ﺗﺠﺮﺑﻪ ﻫﺎ ﻧﺸﺄﺕ ﻣﯽ ﮔﯿﺮﺩﻭ ﻣﯽ ﺩﺍﻧﺪ ﮐﻪ ﻣﯽ ﺗﻮﺍﻧﺪ ﺑﻪ ﺯﻣﯿﻦ ﺑﺨﻮﺭﺩ،ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﺑﻠﻨﺪ ﮐﻨﺪ ﻭ ﺍﺩﺍﻣﻪ ﺩﻫﺪ،ﺯﯾﺒﺎﯾﯽ ﺑﺴﯿﺎﺭﯼ ﻭﺟﻮﺩ ﺩﺍﺭﺩ …!
.
پـــ .ن :ﺗﻬﻤﯿﻨﻪ_ﻣﯿﻼﻧﯽ

طبقه بندی موضوعی
پربیننده ترین مطالب
محبوب ترین مطالب
آخرین نظرات
  • ۱۲ آذر ۹۷، ۲۰:۵۲ - جناب منزوی
    حیف

بهشت تنگ

دوشنبه, ۱۴ اسفند ۱۳۹۶، ۰۹:۱۹ ق.ظ

خانه‌ی آقاجان هَمیشه حکمِ بهشت را داشت
زِمستان و تابستان فرقی نداشت
برای دو روز هَم که شده بود کار و درس و زندگی را میبوسیدم و به آشیانه‌شان پَناه میبردم..!
مادربزرگ با آن دامنِ گلدار و خنده‌ی روی لبَش در را که به رویَم باز میکرد ، پَر میکشید غم و غصه از نگاهَم‌ و جایَش را به شور اِنکارنشدنی کودکی‌هایم میداد..!
با خانوم جان در اِیوان نشسته بودیم و
نگاهِمان به پدربزرگ بود که با عِشق وصف‌ نشدنی به گل و گیاهِ حیاط آب میداد..!
نگاهم را از آقاجان گرفتم و هَمانطور که لبخندی روی صورتم جا خوش کرده بود با شیطنت رو کردم به خانوم جان و گفتم :
+ این آقاجانِ ما هم مردِ ایده آلیست‌هاا..!
لب‌های مادربزرگ خندید ، چشم‌هایش امّا نه..!
جرعه ای از چای به قولِ آقاجان "لب دوز و لب سوز" را  سَر کشید و همانگونه که حواسَش به پدربزرگ بود گفت :
_ قربونِ لبخندت مادر...
   آقا جانت از آن اول هم مردِ ایده آلی بود ، الانِمان را نگاه نکن، آن زمان بر و رویی داشتیم اتفاقاً آقا جانَت بیشتر..!
آن موقع‌ها که ما جرعتِ عاشق شدن نداشتیم ، تا چشم باز میکردیم میدیدیم سور و ساتِ عروسیه..!
ریز خندید و ادامه داد :
_ ولی مادر بین خودمان بمانَدهاا...
 آقاجانت را اولین بار که در نانوایی دیدم ، خیلی به دلم نشست !
سواد مَواد هم که نداشتم چهارتا حرفِ الفبا را بلد بودم که خودش کفایت میکرد..!
متعجب خانوم جان را نگاه میکردم که ردِ سوال را در چشم‌هایم دید و جواب داد :
_ آره دورِت بگردم همان چهار حرف کافی بود ، همین که اسمِ آقاجان را گوشه و کنارِ کاغذ‌هایی که دمِ و‌ دستم بود مینوشتم برایَم بس بود..!
خلاصه کم سن و سال بودم که راهی خانه‌ی بختِمان کردند
آقا جانت خواندن و نوشتن یادم داد..
کنارَم در آشپزخانه می‌ایستاد و با صبر و حوصله آشپزی یادم میداد..
اسب سواری یک جورهایی رویایم بود مادر...!
آقاجانت با جانِ و دل اسب سواری را هَم یادم داد..!
این مرد رو که میبینی فقط ایده آلِ من نبود هاا ، ایده آل در و همسایه و آشنا و غریبه بود..!
امّا مادر...
"امّا" گفتنِ خانوم جان ترسِ عجیبی به جانم انداخت
خانوم جان بغض کرد و ادامه داد :
_ دلش کنارِ من نبود..!
آقا جانت خیلی کتاب میخواند و هَرزگاهی شعر هم مینوشت..!
شعر هایش همیشه بوی موی سیاه و چشمان آبی میداد..!
امّا من نه موهایم سیاه بود
نه چشمان آبی داشتم..!
یک کتابِ قدیمی داشت ، با من عهد کرده بود سراغَش نروم..! اما یک شب از سرِ کنجکاوی کتاب را برداشتم که ای کاش برنمیداشتم..!
عکسِ دختری با موهای پریشان سیاه و چشمانِ آبی بی‌رحم یک شبه صد سال پیرم کرد دردِت به جونم..!
اشکِ مزاحمِ گوشه چشمش را پاک کرد
و لبخندِ تلخی زد و همانطور که خیره به آقاجان بود گفت :
_ مردِ ایده‌آل من تنها ایرادِش این بود که دلش کنارِ من نبود..!
جرعه آخر چایَش را سر کشید..!
من ماندم و بهشتی که برایَم تنگ‌تر و تنگ‌تر میشد..
من ماندم و جوابِ اینکه آقاجان مردانگی کرد یا خانوم جان..؟!
ماندن پیشِ کسی که دلت کنارَش نیست
و دوست داشتنِ مردی که دلَش جای دیگریست هَر دو مردانگی میخواد..!

سارا__اسدی

موافقین ۲ مخالفین ۰ ۹۶/۱۲/۱۴
نعیمه بانو

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی