بانو هستم

زندگی روزمره بانو

بانو هستم

زندگی روزمره بانو

بانو هستم

نعیمه هستم بانوی خاص با افکار خاص و دوست داشتنی :)
و اینجا اومدم که خاطراتمو که توی ذهنم هست رو یادداشت کنم البته من نویسندگی بلد نیستم ...:)

**************
من زیبا هستم...
دختران ﺯﯾﺒﺎ ﺷﺒﯿﻪ ﭘﺮﻧﺴﺲ ﻫﺎﯼ ﺩﯾﺰﻧﯽ ﻟﻨﺪ ﻭ ﺑﺎﺭﺑﯽ ﻧﯿﺴﺘﻨﺪ!!! ﺷﺒﯿﻪ واقعیتند!!!
ﺷﺒﯿﻪ دختری ﮐﻪ ﮔﺎﻫﯽ ﺩﺳﺖ ﻫﺎﯼ ﺧﯿﺴﺶ ﺭﺍ
ﺑﺎ ﺩﺍﻣﻨﺶ ﭘﺎﮎ ﻣﯽ ﮐﻨﺪ، ﻭ ﺍﺷﮏ ﻫﺎﯾﺶ ﺭﺍ ﺑﺎ ﺳﺮﺁﺳﺘﯿﻨﺶ!ﻧﻪ ﭼﺸﻤﺎﻥ ﺁﺑﯽ ﺩﺍﺭﻧﺪ

ﻧﻪ ﻧﺎﺧﻦ ﻫﺎﯾﺸﺎﻥ ﻫﻤﯿﺸﻪ ﻻﮎ ﺯﺩﻩ
ﻧﮕﺮﺍﻥ ﭘﺎﮎ ﺷﺪﻥ ﺭﮊ ﻟﺐ ﻫﺎﯾﺸﺎﻥ ﻫﻢ ﻧﯿﺴﺘﻨﺪ
دختران ﺯﯾﺒﺎ دخترانی ﻫﺴﺘﻨﺪ ﮐﻪ " ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﺑﺎﻭﺭ ﺩﺍﺭﻧﺪ "
ﻭ ﻣﯽ ﺩﺍﻧﻨﺪ ﮐﻪ ﺍﮔﺮ ﺗﺼﻤﯿﻢ ﺑﮕﯿﺮﻧﺪ
ﻗﺎﺩﺭ ﺑﻪ ﺍﻧﺠﺎﻡ ﻫﺮ ﮐﺎﺭﯼ ﻫﺴﺘﻨﺪ،
ﺩﺭ ﺗﻮﺍﻧﺎﯾﯽ ﻭ ﻋﺰﻡ ﯾﮏ دختر ﮐﻪ ﻣﺴﯿﺮﺵ ﺭﺍ ﺑﺪﻭﻥ ﺗﺴﻠﯿﻢ ﺷﺪﻥ ﺩﺭ ﺑﺮﺍﺑﺮ ﻣﻮﺍﻧﻊ ﻃﯽ ﻣﯽ ﮐﻨﺪ، ﺷﮑﻮﻩ ﻭ ﺯﯾﺒﺎﯾﯽ ﻭﺟﻮﺩ ﺩﺍﺭﺩ

ﺩﺭ دختری ﮐﻪ ﺍﻋﺘﻤﺎﺩ به نفسش ﺍﺯ ﺗﺠﺮﺑﻪ ﻫﺎ ﻧﺸﺄﺕ ﻣﯽ ﮔﯿﺮﺩﻭ ﻣﯽ ﺩﺍﻧﺪ ﮐﻪ ﻣﯽ ﺗﻮﺍﻧﺪ ﺑﻪ ﺯﻣﯿﻦ ﺑﺨﻮﺭﺩ،ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﺑﻠﻨﺪ ﮐﻨﺪ ﻭ ﺍﺩﺍﻣﻪ ﺩﻫﺪ،ﺯﯾﺒﺎﯾﯽ ﺑﺴﯿﺎﺭﯼ ﻭﺟﻮﺩ ﺩﺍﺭﺩ …!
.
پـــ .ن :ﺗﻬﻤﯿﻨﻪ_ﻣﯿﻼﻧﯽ

طبقه بندی موضوعی
آخرین مطالب
پربیننده ترین مطالب
محبوب ترین مطالب
آخرین نظرات

پیرو پست قبلی

يكشنبه, ۶ اسفند ۱۳۹۶، ۰۱:۴۴ ب.ظ

ادامه داستان منو جانانم..

دو ماه از رفتن من به دانشگاه گذشته بود جوری که من دیگه یادم نبود سال قبل که دانشجویی اون دانشگاه بود راهی سفر شلمچه شدیم خیلی سفر خوبی بود حال و هوای خاصی داشت اونجا اصلا نمی شد وصف کرد لحظه رو که توی شلمچه روی یه تپه بودم رو به روی من حرم امام حسین مشخص بود از اون دور هم این حس وصف نشدنی یه حس آرامش انگار روی زمین نیستی یه حسی که تا خودتون نرید اونجا درکش نمی کنید همه می گفت شلمچه خیلی آرامش داره انگار وقتی پاتو از اتوبوس میزاری زمین این حس تمام وجودتو در هم می گیره نمی تونم اون حسو کامل برای شما وصفش کنم وقتی  طلائیه رفتیم دیگه نمی تونستم جلوی هجوم این همه احساس قشنگ رو بگیرم اشکام سرازیر شدن انگار تمام شدنی نبود این حس قشنگ ...

###چشم می خواهد نه زبان... نگاهم سیر نمی شود از چشم دوختن به خاک های طلاییه به غروب پر معنایش، غروب زندگی حاج همت، شهید باکری و...##

توی اتوبوس یه روای داشتم که از خاطرات جنگ و سردار ها و شهیدها برامون می گفت و کلی هم گریه می کرد ..:(

بعد که رسیدم خود شلمچه یه روای دیگه به جمعمون اضافه شد راوی اتوبوس ما رفت توی اتوبوس پسرا .. یادم رفت بگم دو تا اتوبوس بودیم یه اتوبوس دختر یه اتوبوس پسر ..اتوبوس ما چون تعداد خانوما کمتر بود بعضی از آقایون اومده بودن توی اتوبوس ما..البته رفتار های خیلی جالب هم داشتند ..یادمه ما یه جا دستشویی بین راهی نگه داشتیم برای نماز و غذا و...این دستشویی شیشه ای بود غیرت این برادرا هم قبول نمی کرد ما همین شکلی بریم اونجا وضو بگیرم مثل مرغ سر کرده شده بود هی این طرف و اون طرف می رفتند بالاخره مجمع برادر حکم صادر کرد چفیه هاشون رو به هم گره زدن روی در شیشه ای آویزن کردن یه سید بزرگواری البته باید بگم پهلوان سید بزرگوار هم جلو در موند تا کسی مزاحم نشه تا ما وضو بگیرم ما دخترا کلی خندیدم خیلی حرکتشون جالب بود یه دفعه هم توی اتوبوس بودیم خیلی گرم بود فرمانده ما خانوما گفت اقایون بر نگردید خانوما گرمشون هست یکم راحت بموند اونا هم دستشون دور هم قلاب کرد شبیه یه دیوار دفاعی شدن خیلی جالب بود این حرکتشون ااصلا شیفته غیرتشون شدم ..:)

چی داشتم می گفت یهو به اینجا رسید روای جدید که اومد توی اتوبوس ما یه روحانی بود که فقط سوالای سخت طرح می کرد و ما باید جواب می دادم البته بگم که اینقد سخت بود که فقط جواباشو خودش بلد بود فک کنم جایزه نداشت الکی می گفت قم که بین راه نگه داشتند من و دوستم از هر روحانی که می دیدیم می پرسیدم ولی اونا هم نمی دونستند:/

القصه شمارشو تو اتوبوس داد گفت هر کار و مشکلی دارید در خدمتتون هستم.:)

ما توی یه گروه عضو کردو مطالب مذهبی میزاشت بحث های مذهبی می کردیم خوب بود..

پی نوشت :

ادامهشو فردا می نویسم الان یکم کار دارم دوستای خوبم :)

موافقین ۲ مخالفین ۰ ۹۶/۱۲/۰۶
نعیمه بانو

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی